مدونة شيبان الثقافية
الثقافه العربیه فی الأهواز
الکاتب
روابط الاصدقاء
.
.
.

لورايدتسوي زين بالك تكرم الدگمان

طيبك تراهو يضيع وتبقا كلوكت ندمان

ذاك الي يغزربي مثل شاتل شجر بلبستان

( ولوطگك حرنام ابفيه)

عزة نفس خلي عندك لوزمانك دار

اكرام الضيف واجب وأحشم الخطار

وكتك عدل هم يصيروابدن ﻻتضل محتار

( بس كون النيه اتصفيهه)

[ 2015/4/27 ] [ 9:42 ] [ Administrator ]

الدنيه بيه اتعيل شافتني خير
فزعت حته اعضاي هاذ اليحير


الدنيه بيه تعيل شافتني ساكت
مثل الجمرفوگه ارمادلاماني هافت

حية رمل دنياک ناعم جلدهه
ﻻتگرب الهه ولا يغشك شكلهه


[ 2015/4/27 ] [ 9:40 ] [ Administrator ]

کالبدشکافی تاریخی جریان باستانگرایی وپان ایرانیسم

 بقلم سید نشعان آلبوشوکه

واژه پان ایرانیسم نخستین بار در سال ۱۳۰۶ توسط محمود افشار یزدی وارد فرهنگ سیاسی ایران شد و در شهریور۱۳۳۶ حزب پان ایرانیست در شهر تهران بنیانگذاری شد.محمود افشار اندیشه ی پان ایرانیسم را برای دفاع از تمامیت ارضی ایران در مقابله با حملات پان ترکیسم وپان عربیسم پیشنهاد کرد، البته ایشان برای این ایده خود توجیه داشت؛ در ترکیه اتاتورک که پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی بعد از جنگ جهانی اول قصد داشت تا از این امپراطوری از هم گسیخته هیبتی جدید بسازد سعی در زدودن وجهه اسلامی وجایگزینی مکتب لائیسم با ابزار پان ترکیسم کرد و ما حصل این تلاش ترکیه ای جدید شد که هیچ شباهتی با یک کشور داعیه دار رهبری کشورهای اسلامی نداشت و بیشتر به یک کشور اروپایی شبیه بود تا یک کشور مسلمان.

اما در همسایگی ترکیه تحولات جدیدی در شرف وقوع بود و آن اندیشه ملیت و وطن پرستی در ایران بود. اندیشه ای که متاثر از غرب بود، متاثر از ان جهت که اندیشگران عصر قاجار از فرنگ آمده بودند شخصیتهایی همچون آخوند زاده، جلال الدین میرزای قاجار، مستشارالدوله تبریزی، طالبوف و میرزا آقاخان کرمانی از نویسندگان آن دوره بشمار میروند که مروج تفکرات ناسیونالیستی در ایران بودند. فتحعلی اخوندزاده ناسیونالیست باستانگرا ونژادگرا عمدتاً عرب ستیزی را در ان دوره ترویج میکرد. سپس آقاخان کرمانی با معرفی دین زرتشت بعنوان کاملترین دین ومترقی ترین کیش باستانی به این تفکر دامن زد و مفاهیمی مانند زبان ملی، وطن پرستی، گذشته درخشان باستانی، پادشاهان اسطوره ای (در راس انها کورش کبیر) را وارد ادبیات ایران کرد و در روزنامه هایی همچون وطن توسط میرزا حسین خان سپهسالار و روز نامه هایی مانند اختر در خارج از کشور با انتشار نوشته های جلال الدین میرزا رایج شد. در واقع ناسیونالیسم با گرایش به تاریخ واحیاء فرهنگ تاریخی وجه غالب جریان روشنفکری آن دوره بود. چنانچه میبینیم نماد فَروِهَر (Farvehar)را فروغی وارد کتابهای خود کرده وجالب اینجاست که اکثر نوشته های فروغی جزء سرفصل های درسی بود.

از طرفی رشید یاسمی اولین کسی بود که در زمان وزارت قراگوزلو در تدوین کتاب تاریخ سالهای پنجم و ششم ابتدایی، بعد از تاکید ویژه وگزینشی در باب شاهان هخامنشی وساسانی کورش را از مردان بزرگ عالم معرفی نمود و دلیری،کاردانی ودادگری با ملل مغلوب را به او نسبت میدهد. همچنین وی سیاست جنگی شاپور دوم در برابر حمله های عربهای جنوب ایران را ارج نهاده واز عربها بعنوان قومی وحشی نام میبرد. با بررسی دقیق جریان باستانگرایی و پان ایرانیسم متوجه میشویم که با روی کار آمدن رضاخان این جریان شیب تندی بخود میگیرد. بنای تخت جمشید که تا ان زمان متروکه بود مورد کاوش وترمیم قرار میگیرد واز ان بعنوان سمبل ایران باستان واقتدار ایرانیان یاد می شود. البته در کالبد این همه تلاش، رضاخان هدفی بزرگ را در سر میپروراند، تا هویت ایرانی را بصورت متمرکز در یک دولت مرکزی با ایده هایی مشخص در آورد، اما این هدف چالشی بزرگ درپی داشت چالش میان فرایند نوسازی وارزش های سنتی وعرفی ودینی را در پی داشت. شکاف حاصل از این منازعه تا پایان عمر سلسله پهلوی ادامه داشت.اصلاحات و نوسازی فرهنگی رضاشاه بر محورهایی همچون ناسیونالیسم، باستانگرایی، تجددگرایی و مذهب زدایی میچرخید .در محور ناسیونالیسم تاثیر نهادهای نوپدید و ترویج باستانگرایی با تاکید بر یکتایی نژاد اریایی و برتری فرهنگ فارسی به تاسیس فرهنگستانی با همین رویکرد انجامید.

باپیروزی انقلاب اسلامی درحرکت این جریان وقفه ایجاد شد ولی با اغاز جنگ تحمیلی کم کم بعضی از نحله های آن جریان بروز کردند منتهی بادرایت و نبوغ معمار کبیر انقلاب با اعلام اینکه جنگ ما جنگ اسلام وکفر است فرصت بروز را از این جریان گرفت. دوره فتور جریان باستانگرایی تا دوران اصلاحات-۱۳۷۶- ادامه داشت ودر زمان اصلاحات-۱۳۷۶-۱۳۸۴- باتوجه به فضای باز سیاسی و مطبوعاتی، باستانگراها و پان ایرانیستها جانی تازه بخود گرفتند. طبیعی بود که درجریان اصلاحات بنوعی احساس ازادی عمل میکردند اما انچه مایه تعجب بود زمانیکه نامزد اصولگرایان یعنی احمدی نژاد به ریاست جمهوری رسید تصور می شد که با توجه به صبغه ی مذهبی احمدی نژاد اصولگرا باز هم شاهد رکود فعالیت باستانگرایان باشیم ولی در کمال تعجب وضع برعکس شد واحمدی نژاد چفیه بسیج را برگردن مجسمه ی کورش انداخت!!! واین شاید چراغ سبزی برای فعالیت باستانگراها بود.

شاید احمدی نژاد قصد داشت تا تاریخ باستان ایران را با این چفیه به دین مبین اسلام گره بزند غافل از اینکه نمیتوان دو ایدئولوژی متفاوت را با هم پیوند داد جریانی که اسلام را همچون غل وزنجیر در پای خود میبیند وکلید این قفل را باستانگرایی و پان ایرانیسم میداند طبیعیست که در اولین فرصت فقل را باز کرده ودور میاندازد.متاسفانه این تفکر نوعی جریان ستیزه جو است و ایده خود را با تحقیر دیگر ایده ها بسط میدهد که این امر نوعی تقابل در آینده بوجود خواهد آورد و اگر کنشگران سیاسی و جامعه شناسان برای این جریان راه حلی منطقی وگفتمان سازنده نیابند بی شک میتواند در سطح امنیت ملی و وحدت اقوام تنش ایجاد کند.نگارنده هنگامیکه در فضای مجازی درباره پان ایرانیسم تحقیق میکردم خبری عجیب نظرم را جلب کرد وآن خبر برگزاری نشست پان ایرانیستها در استان خوزستان و شهر اهواز در ایام نوروز سال۹۴ بود خبری که در صورت صحت می تواند پیامدهای خطرناکی در پی داشته باشد. اینکه این جریان آزادانه در استان خوزستان جلسات برگزار می کند و بی مهابا ایده های رادیکالی خود را ترویج می کند جای تامل بسیار دارد.

معتقدم در صورت صحت خبر مراجع امنیتی واطلاعاتی بایستی پاسخگو باشند چرا که فعالیت شوونیستها میتواند بزرگترین ضربه را بر وحدت وهمدلی وارد کند نباید فراموش کنیم بهترین الگو برای ایران چند قومیتی، نظام جمهوری اسلامی ایران است، به این دلیل که اکثریت قاطع ایرانیان مسلمانند ودین مبین اسلام میتواند بهترین حلقه وصل باشد دینی در سایه ی آن همه اقوام محترم و عزیزند. نه فارس بر ترک ارجحیت دارد و نه ترک بر کرد والخ وهمه در پرتو این خاتم ادیان برابرند. دقیقا بر خلاف تفکرات پان ایرانیستی که در آن برتری نژادی از پایه های اعتقادی این جریان است و گفتمانی برای برابری وتامین حقوق اجتماعی سایر اقوام ندارد.درنهایت معتقدم که اندیشه های باستانگرایی وجریانهای شوونیستی وپان ایرانیستی از کشورهای بیگانه حمایت میشوند کشورهایی که تمام تلاش خود را بر تضعیف نظام مقدس اسلامی وکاشت بذر فتنه در ایران متمرکز کرده اند، غافل از اینکه مادامیکه آفتاب اسلام بر این سرزمین میتابد خللی در همدلی و همزبانی این مرز و بوم وارد نخواهد شد. اما این امر به این معنی نیست که این تفرقه افکنان آزادانه دراین کشور اسلامی جولان دهند و بذر نفاق را در میان اقوام بکارند.پایان مقال را با جمله ای گهربار از امام خمینی رض مزین میکنم که فرمودند:ماهرچه داریم از برکات اسلام است .

 


تصنیفات: مقالات دراسات وأبحاث
[ 2015/4/17 ] [ 20:50 ] [ Administrator ]

مقطوعة شعریة  تذکرت الاحباب 

الناس مبتلیه ابرزجهه و انی گاعد عتبة الباب


والله حیره! ذکرت الی احبهم، من دهری لاحنی اصواب


نسونه ماندری و مشو چنهم لدیار الجناب


منکوب یا دهر بطل تابعنی لاوین یه ملّاٰب


وین اترید دربنه ایصیر مِزلاگه ویاک یَصعاب


المرَّو علی امس اغیاب ونهم صبحو حدر التراب


بویه چریمین ولکرم عنوان عدهم لکل الاحباب


الحزن اضمه ابگلبی و مالی غیر الصبر یشهد علیه

 

[ 2015/4/3 ] [ 21:46 ] [ Administrator ]

 

 الشاعر جادر جنامی

 

نفختنی ابحر یحسان أبت
مثل یونس بطن حوت أبت
طحت و صحتلک یلا بیه آبت
ومن وگعت هل دوس بیه

 


اعقل اموالک ولاتتهم اجیار
وتخلص ارتاب عاجل استوفی اجیار
تنجه من الخلل الی اجیار
وتتحول اشرف انساب ببلادک


انهدم بجفاکم الکل عاد و اخدود
وسیاق الدهر نشانه اخدود
سبحان الصانع هل اخدود
حمر و امهدله أمص الیه


لچمات ابغدر صابن وتانی

عذره منک شفقه وتانی
یصاحب تهت بلد وتانی
بلچت تمر و دور طرفک الیه


‏‪فدیتکَ اٰمالی ذا هواکَ
و قارنُ مضاک فی هواک
کنتُ واثقاً حبُّ هواک
ترکنی لذَّحْلِ لازمَـ

 

یرافج وحگک ابهواک وفی
ودلیلی اهناک ابعینی وفی
اصبحت بستان متروک وفی
قصر أمالک فارغ الناس عنی



نفختنی ابحر یحسان أبت
مثل یونس بطن حوت أبت
طحت و صحتلک یلا بیه آبت
ومن وگعت هل دوس بیه

 

 

 


عیونک مو بشر عادی وجنه
ماکو بشر سواک ینعاد وجنه
أسهام ارموش البعینک وجنه
وسط گلبی و حِل بیه 



انه احب الریف و البدو
و ارغب غنا الصحراء بدو
یشاعر لا تتجفه اصلک بدو
تری اولنه و غایتنه هنیه



‏‪موارب یه غدار ظهی بسانه
ردمات صارت بی ما تنعد بسانه
والخلگ فاشه الهم صَفه بسانه
ظعن الخلگ اسهام لیه


یحبار الیحتم الگلب من من
زغب تنعاد بعض الغدر من من
نخیته ورفس متنی ابجور من من
هوه الی هویته وخان بیه
 

فلتان یوجد لو صور الرجال یدمْدم
يقتبي من تتلاگة النُصول يدمْدم
الأحوط تشيلة امن السلف يدمْدم
و تسحگ دف اعله رگبته


حشه القاري



اعقل اموالک ولاتتهم إجیار
وتخلص ارتاب عاجل استوفي أجیار
حتي تنجه من الْخلل ألي اجیار
وتتحول اشرف انساب ببلادک


نفختينی ابحر یحسان أبت
مثل یونس وحيد بطن حوت أبت
طحت و صحت یلا بیه آبت
ومن وگعت هل دوس عليَّ


بعيد عني و ساکن جفه مايحس
صوتی مزق الکون و منه مایحس
یصاحب جسمي ابهواک مایحس
النار التِعْطب وجوده عل منیه


یومان الدهر علل فقیر صف صف
يغطي الضيم من تراب الذل صف صف
الفقير گبره بین الگبور صف صف
تراب الفگر علیهه

 


نَهج سبيل محبتك ما هي سَهلة
دربي ابعيد اجيتك متعني سِه لة
تسد الباب عني و تگول هم سَهلة
العِذر عند الكِرام مقبول

 


ابسهم مسموم رماني شوافي
هدَّف گلبي ابنار الغدر شوافي
دريت ابسهم تقصدني شوافي
الفوّال ابفنيان بِدا اليه

 


تصنیفات: شعروشعراء الاهواز
[ 2015/4/3 ] [ 21:45 ] [ Administrator ]

 خانه کاهگلی

عباس منتظر مینی بوس بود , کتابهایش را که با کش ضربدری بسته بود , زیر بغلش آنها را جابجا کرد و به گلهای بابونه کنار جاده خیره شد . بوی بهار و گل بابونه به مشامش خورد .

خوشحال بود , قرار بود امروز به اتفاق دوست جدیدش سامان به خانه آنها برود. ذوق زده و بیقرار بود.

دوباره به مسیر مینی بوس نگاه کرد . از دور مینی بوس فیات رنگ و رو رفته حاج قاسم پیدا شد.

سوار شد و سلام کرد  :" سلام عمی ...الله بالخیر " 1

حاج قاسم ته سیگارش را بیرون تف کرد و گفت " هله عمی ..چلب زین ماکو مکان " 2

حاج قاسم دوباره گلایه را ادامه داد :

"ماهی عیشه ولله ..گبل نفر یشتغل و ایعیش اربع ابیوت و هسه اربعین نفر ایکدون و مایلحگون .."

 

همه جای ماشین پر بود حتی توی راهرو و روی موتور هم آدم نشسته بود. عمدتا کارگران بنایی و شهرداری بودند که به محل کار میرفتند. قیافه ها خواب الود و خسته بنظر می آمد .

عباس جرات نکرد چیزی بگوید نشست و توی دلش ذوق کرد .

تیرهای برق کنار جاده بسرعت از نگاه عباس فرار میکردند و خطوط سفید جاده با چشمانش مسابقه میدادند.

چشمش خسته شد نگاهش را به درون ماشین اورد و مگسی را دید که وزوز کنان آمد و روی کفشهای پلاستیکیش نشست.

کفش گلی و کهنه توجه مگش را جلب نکرد  روی شلوار رنگ و رو رفته اش نشست ولی بازهم بالاتر رفت ..مگس را پراند و به صحبتهای کارگران گوش داد.

ماشین به شهر رسید .عباس پیاده شد و دوان دوان به مدرسه رفت .

 

از سامان شنیده بود که آنها تلویزیون و کولر گازی دارند, ماشین پدرش پیکان است و روی میز غذا می خورند.

برای او این چیزها تازگی داشت , تنها سرگرمی او و دو خواهر کوچکش تماشای دعوای خروس ها و برگشتن گاو و گوسفندان بود.

 

 

بعد از زنگ آخر با سامان به خانه آنها رفت . خانه نزدیک مدرسه بود , زود رسیدند از اینکه برای اولین بار به خانه کسی میرفت  شدیدا خجالت میکشید ولی اشتیاق دیدن  چیزهای تازه  اورا مصمم کرد .

وقتی در زدند مادر سامان در را باز کرد , خانم نسبتا جوانی که پیراهن آستین کوتاه به تن داشت و روسریش به زحمت جلوی مواهیش را می پوشاند . زن لبخندی زده و دستش را دراز کرد و گفت :" به به  آقا عباس  ..خیلی خوش اومدی "

صورت عباس قرمز شده بود و رگهای شقیقه اش به شدت می تپید , پدربزرگش میگفت , ملا عظیم میگوید هرکسی با زن غریبه دست بدهد , جهنمی است .

یادش آمد که در شب عروسی پسر شیخ جبار , ملا را دیده بود که با شیخ تریاک می کشد , پس با مادر سامان دست داد.

دستان زن سفید و نرم و خنک بود , به یاد دستان مادرش افتاد , مثل دیوار گلی خانه اشان زبر و خشن بود .

عباس چیزی نگفت , راستش را بخواهید از فارسی همان قدر که برای املاء گرفتن حفظ میکرد را بلد بود و اصلا از حرفهای معلمش چیزی نمی فهمید .به همین خاطر وقتی معلمش به او گفت : "الدنگ  بیشعور ...  " آرام به سامان نگاه میکرد.

آنها در خانه نه رادیو داشتند و نه تلویزیون , در تمام عمرش کسی در روستایش فارسی حرف نمیزد . به نظرش آمد که تمام عمرش را در حباب کوچکی زندگی میکند.

مادر سامان تعارف کرد و کنار رفت , تمام خانه را از نگاه گذراند , درب کوچک آلومینیومی , کولر گازی , پیکان سفید , باغچه پر از گل و حیاط خانه که از پایین تا بالا  با   سنگ مرمر سفید ساخته بودند.

 

 

آنروز به عباس خیلی خوش گذشت , در واقع در تمام عمرش مثل امروز تفریح نداشت , هر چند دوست داشت  خواهرانش هم آنجا بودند.

پدر سامان بعد از ظهر آنها را به پارک برد , بستنی خوردند , سرسره سوار شدند و خیلی کارهای دیگر.......

ولی عباس در تمام مدت دلشوره داشت از اینکه این ساعت های خوش , زود تمام خواهند شد .

زندگی اش عوض شده بود و تحمل اش را نداشت .

آنروز وقتی مینی بوس حاج قاسم او را به روستا می برد , به چهره زنهای دستفروش نگاه کرد , زن نگاهش را به تشت پر از مرغهای رنگی دوخته بود . صورتش سبزه و نسبتا سوخته بود . حالا دیگر هیچکدام از این زنها شباهتی با مادر سامان  نداشتند.

 

بیرون از مینی بوس را نگاه کرد , هوا  تاریک شده بود , دیگر پایه های برق عجله ای برای رفتن نداشتند , خطهای سفید روی جاده سیاه بودند .

 

 

اسفند 1393

سیدصالح علوی

[ 2015/3/31 ] [ 17:52 ] [ Administrator ]

ﻻتحط ابدار ذل وعيشت الذل مستحيل


خلي نفسك أبيه وعن طريق الحق ﻻتميل


الدنيه غداره ماتحب كلمن أكحيل واصيل


(( ودوم ويلطيب خوانه))

 

مهماالزمن يگصي اوياك ابدن ﻻتذل روحك


خليهه ابمعزه ودوم بيدك ضمد اجروحك


أخذ شور الذي يبچيك وعوف الرايد يضحكك


(( لوطحت أبضيج يجر أيده))

 

 

[ 2015/3/24 ] [ 11:40 ] [ Administrator ]

ياصاح غيرالجفه من خلتي ماشفت


وصارمنهم جرح وسط الحشه ماشفت


اي يگلبي الراح مايرجع ابد ماشي فات


امشي بطريقك عدل وديربالك ﻻتزل


وحفظ السانك تراهو سيف باشط ﻻتزل


ذاك الگصى وياي والدنيه طويله وﻻتزل


وروج ياخذ روج وبحورها ماشفت..

 

[ 2015/3/24 ] [ 11:38 ] [ Administrator ]

قلک قرمز

صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست چقدر تنهاست و حتی فهمیده بود از امروز دیگر بابایی ندارد , ولی دلش نیامد مادرش را برنجاند بااینحال گفت: "آخه ...آخه..." چیزی میخواست ولی چیزی نگفت , مادرش اما , بااینکه دلش آشوب بود ولی وقتی پسرش را بغل کرد و بوسید  پسرک پلاستیک سیاهی به دستش داد و گفت :" بیا فکرکردی یادم رفته چی ازم خواسته بودی .." .

کودک وقتی پلاستیک را باز کرد بعید میدانست از دل سیاهش قلک سفالی قرمزی بیرون بیاید که یک ماه تمام هوسش را کرده بود , به مادر نگاه کرد , قطره اشکی کنج چشمش پیدا شد مثل برق دستانش را دور کمر مادرش حلقه زد درحالیکه قلک در دستش بود و سرش روی شکم مادرش , مادر سرش را بوسید و گفت : "خوبه حالا..بسه دیگه مرد خونه..برو ببینم چه میکنی".

 

پسر به سوی مدرسه دوید , نمی دوید, داشت پرواز میکرد , همینطور که می دوید قلک قرمز براقش را جلوی صورتش گرفته بود , باورش نمیشد , می خواست هیچ خرج نکند ,همه پولش را جمع کند و خواهرش را در یک بیمارستان خوب بستری کند ,دیده بود که دکتر درمانگاه سر کوچه هروقت مادرش را می بیند ,لبخند زشتی زده و چشمک میزد , مادرش مجبور بود دکتر بدچشم را تحمل کند ولی سرفه های خواهرش خشک و طولانی تر می شد و دستمال جلوی دهانش هر روز خونی تر می شد .

می دانست مادر جوانش باید به خانه مردم برود و لباس هایشان را بشورد ولی هربار که به مادرش میگفت بگذارد او دنبال کار برود ,مادرش میگفت :"تو باید درستو بخوونی و دکتر بشی ...همین ". دوباره نگاهش به قلک قرمزش افتاد, قلک را محکمتر فشار داد و خندید , فکر کرد بالاخره می تواند به خانواده اش کمک کند .

به مدرسه رسیده بود , هنوز دانش آموزان زیادی نیامده بودند به همین خاطر مدرسه خلوت بود , رفت به سمت بیدی که نزدیک دیوار و در سمت راست درب ورودی مدرسه بود , روی جدول سفید و آبی زیر درخت نشست , قلکش را خیلی آرام و باحتیاط مثل یک قطعه جواهر بوسید و کنارش روی لبه جدول گذاشت , در کیفش را باز کرد و بدون اینکه چشم از قلک بردارد , کیفش را باز کرد و ساندویچی را که مادرش برایش درست کرده بود از کیسه فریزر کوچکی درآورده , اول آنرا بو کرد ,بوی دست مادرش را حس کرد , شروع به خوردن کرد .

ابرهای سیاه در آسمان گرفته آنروز بیشتر شدند , همزمان باد تندی که شروع شده بود شدت یافت , کودک اما متوجه اطراف نبود و در حالی که چشمش به قلک بود , ساندویچش را میخورد .

باد تندی که میوزید یکباره متوقف شده و قطرات باران یکباره فرو ریخت , حالا دیگر حیاط مدرسه پر از بچه ها بود ,دوبار زنگ مدرسه را زدند و خانم ناظم پلاستیکی روی سرش داشت تا باران خیسش نکند , از دفتر بیرون آمد و فریاد میزد : « بچه ها...بدوین بدوین بیاین تو کلاس...تو که پشت دری , تو که زیر درختی زود باشین... ».

کودک که رشته افکار آرامش پاره شده بود, یکباره از جا پرید و کیف از بغلش افتاد , کیفش گل شد و کتابهایش بیرون ریخت , آنها هم گلی شدند , رگبار شدیدتر شده بود , کتابهای گلی اش را بلند کرد ,زیاد خیس نشده بودند ولی گلی شده بودند و باید تمیزشان میکرد ,تازه آب داخل کیفش را هم باید خالی میکرد , خانم ناظم بازهم فریاد زد ,ساندویچ را انداخت و کتابها و کیفش را بغل کرد و دوید .

به موقع به کلاس رسید , کنار پنجره نشست , سرش را می چرخاند تا موهایش را خشک کند , ناگهان چشمش به قلک افتاد که بیرون روی جدول داشت به او چشمک می زد. بی اختیار بلند شد که برود ولی دیر شده بود , معلم وارد شد و مبصر برپا داد , جرات نکرد چیزی بگوید , دوباره نشست ولی همه حواسش به قلک بود .

باران رگبار زودگذری بود , ده دقیقه بعد باران بند آمد . گنجشک کوچکی داشت قطرات ریز بازان را لابلای پرهایش می تکاند که چشمش به چیز قرمزی افتاد , گوجه ای بود که از ساندویچ پسر افتاده بود ,همزمان نوک میزد و جیک جیک کوتاهی کرد همین کافی بود تا پنج تا گنجشک دیگر هم او را دیده و در خوردن گوجه به او بپیوندند , چیزی از گوجه نماند , یک تیکه نان گلی شده را دیدند , به آن حمله کردند ولی گنجشک کوچولو ,ایستاد و بالا را نگاه کرد , سرش را به چپ و راست می چرخاند تا بهتر ببیند , چیز قرمز رنگ بزرگی دید که روی لبه جدول برق میزند , با خودش فکرکرد , این گوجه از اولی خیلی بزرگتره!!!

پرید و روی نوک بالای قلک نشست , سعی کرد چنگالش را در آن فرو ببرد , ولی سفت بود , شروع کرد نوک زدن , چند نوک که زد , نوکش افتاد توی شیار قلک , کمی از گوجه روی نوکش مانده بود که بااینکار وارد دهانش شد , دهانش را مزه مزه کرده و با خود فکر درون این چیز پر از این چیز خوشمزه است . باز به اطراف نوک زد ولی چنان سفت و سخت بود که نوکش درد گرفت , گنجشک کوچولو تسلیم نمی شد , بازهم نوک میزد . بقیه گنجشکها آمدند بالای جدول و از دور باتعجب او را نگاه میکردند .

گنجشک کوچولو برگشت عقب تر ,بازهم عقب تر و بال زنان قلک را نگاه کرد , یکباره با تمام توان بسوی قلک بال زده و خود را به قلک کوبید , دوباره اینکار را تکرار کرد , قلک تکان کوچکی می خورد ولی نمی افتاد , به دیگر گنجشکها نگاهی کرد , همه انها باهم بلند شدند و به تقلید از گنجشک دم بریده عقب عقب رفته و خود را به قلک کوبیدند , قلک یکبار دور خودش چرخید و افتاد و شکست , تکه بزرگش به شکل یک کف دست رو به آسمان تکان میخورد و گردی از آن به هوا می رفت .

زنگ مدرسه را زدند , پسرک اولین کودکی بود که از کلاس بیرون آمد مثل برق خودش را به قلک رساند , دستانش را که هنوز گلی بود , بی اختیار روی سرش کشید , دو زانو روبروی قلک قرمز شکسته اش نشست و آنرا بدست گرفت , قطره اشک گرمی از چشمش چکید و روی تکه قلک افتاد ....هوا که مرطوب بود قطره اشک خشک نشد ...انگار اشکی بود که میخواست به او بفهماند هنوز برای خشک شدن زود است.

 

 علوی

تابستان 1393

[ 2015/3/22 ] [ 21:18 ] [ Administrator ]

کجایی هم نفس

پیامت را در در اینسگرام خواندم رییس جمهور عزیز من خیلی نگران شدم ؛گفتی باشما هم نفسم ، دکتر عزیز برای ما نفسی نمانده ،این هن وهن وسرفه های مکرر که نفس نیست . خبرداری که این روزها مغازه ها اکثر روزها تعطیلند واز کار وکاسبی افتادند ،هم نفس دوست داشتنی خبرداری که اینروزها دانش اموزان کلی کیف میکنند اکثر روزها مدارس انها تعطیل است. البته عند الله مقتدایی خیلی سماجت بخرج داد تا اینکه ادارات و مدارس را تعطیل نکند ولی نشد وخدا را شکر بمیمنت این ریزگرد عزیز فعلا ادارات دولتی دو روز تعطیل شدند وبیصبرانه منتظر تعطیلات اینده هستیم . راستی هم نفس ترا بخدا به اقای هواشناس بگوید کمی دقت بخرج دهد وبه نقشه ها خوب نگاه کند چون هربار که گفت هوای خوزستان بارانی است بجای باران گردوخاک بارید. رییس جمهور ، هم نفس عزیز ترا بخدا بجای شراکت در نفس هم درد ماباش اخر دیگری نفسی برایمان باقی نمانده ،مصیبت خاکستر نیشکر از یک طرف و زیرگردها از طرف دیگر تاب وتوان را ازما گرفتند،باور کنید دیگر نای نفس کشیدن نداریم مگرندیدید در در راهپیمای 22 بهمن اکثر قریب به اتفاق حضار در اهواز ماسک بدهان داشتند و شعارها را باصدایی گرفته از پشت ماسک سرمیدادندوعجیب هم شعار میدادند ولی قرار نیست که همه شعار بدهیم ،نمایندگان استان هم ماشاالله خوب شعار میدهند خصوصا در مجلس در بین شعار دهندگان حایز رتبه های برتر شدند ومطمینم که بزودی در مجلس شاهد نطقهای اتشین در رابطه با پدیده گردوخاک باشیم .....در حالیکه هم شما وهم انها وحتی ما بهتر میدانیم که نطق های اتشین انهم پشت تریبون مجلس هیچ دردی را دوا نمیکند ... وحل این معضل فراتر از نطقهای احساسی وپوپولیستیست ،رییس جمهور عزیز جنابعالی حقوقدانید استدعا دارم حقمان را از هرکه هست بگیرد این بدیهی ترین حق بشریت اجازه دهید نفس بکشیم ...ناز نفست 

[ 2015/2/13 ] [ 11:45 ] [ Administrator ]

أبو پریسا (3)

 

لا مفر لديك من أبي پریسا ، أينما اتجهت ستجده، فهو إما أن يكون من أقربائك وإما أن يكون زميلا في محل عملك، وإما أن تصابحه وتماسيه وهو جارك، وإما أن تراه  مدعوًا في مناسبة تكون أنت قد دعيت فيها أيضًا. ليس لديك بد من أن تراه وتسمع وجهة نظره.

 

اليوم عندما التقيت به صافحته بحفاوة وحاولت أن أتباحث معه حول لغة ابنته هيفاء التي تبلغ من العمر عشر سنوات حاملا في جعبتي اقتراحًا جديدًا ظننته سيقنعه؛ ثم كنت سأوصيه أن تتابع ابنته قناتي جيم (الجزيرة للأطفال سابقا) وبراعم اللتين أوصيت معظم أصدقائي أن يتابعهما أطفالهم لالتزامهما بحـبـيـبـتنا الضاد.

لكنه وبعد أن سمع اقتراحي طرح قضايا خطيرة جدًا بدا لي أنه متبعد منا إلى أقصى حدود البعد، ما يتطلب مني أن أبذل قصارى جهودي لاسترجاعه.

ولكي تعرفوا مدى عمق الحفرة التي واقع فيها وصعوبة نجدته من دهاليزها، إليكم ما دار بيني وبينه من حديث:

 

قدمت له تمرتين من التمر الذي أحمله كل يوم في حقيبتي وخاطبته في رفق:

دعك يا أبا هيفاء من القومية والعروبة، ما رأيك أن تعلم ابنتك بدل اللغة الواحدة، لغتين؟

لقد علمتها الفارسية، هذا جيد؛ من الآن فصاعدًا، علمها لغة ثانية. أنت وزوجتك عربيان وتتكلمان العربية بطلاقة، فحاولا أن تتكلما معها بلغتكما في البيت، ولا شك أنها ستتعلمها بكل سهولة.

أجابني بلا اكتراث:

وما جدوى العربية ونحن نعيش في إيران؟!

قلت له مغيرًا نبرتي:

وكأنك تعيش في طهران! لا تنس أنك عربي تقطن في بلد عربي، سكانه عرب.

تابع بتحد:

عن أي بلد عربي تتكلم ومدارسنا فارسية، دوائرنا فارسية، اللغة الرسمية فارسية، ولهذا علينا أن نعلم أبناءنا هذه اللغة حتى لا تبقى في لسانهم لهجة عربية تؤثر سلبًا على لهجتهم الفارسية.

ثم تابع حديثه بحماس:

ما فائدة العربية وكل الأهوازيين يفهمونك إن تكلمت بالفارسية، تعلم لغة إن لم تتقنها واجهت مشكلة، فأية مشكلة ستواجه ابنتي إن لن تتعلم العربية؟!

لو أنك اقترحت علي أن أعلمها الإنكليسية لكان اقتراحك مقبولا ومنطقيًا، لأن الإنكليسية لغة سوف تحتاجها هيفاء في الإنترنت، في الجامعة، هي لغة عالمية ولها أهميتها في الحياة؛ أما العربية فلا جدوى منها ونحن نعيش هنا يفهمنا (لو تكلمنا بالفارسية) جميع الذين يحيطون بنا.

قلت في شيء من العنف:

ولكن هذه لغتك ولغة آبائك، هذه لغة كتاب الله، لغة أهل الجنة!

هز رأسه بعناد وقال:

 ابق بعيدًا من العصبية، كلنا مسلمون، وسوف يدخل الجنة من كان مؤمنًا تقيًا، لا من كان يتكلم باللغة العربية.

ثم هز رأسه ضاحكًا وتابع في شيء من السخرية:

وكأن العرب الذين يتكلمون العربية ممسكون القرآن ويقرؤونه ليلا نهارًا!

 

هدأت من روعي وخاطبته بكل هدوء:

أنت عربي والعرب ...

قاطعني مستهزئًا:

عن أي عرب تتكلم: العرب الذين كنت تظنهم متحضرين متقدمين باتوا يقتلون شعوبهم بالطائرات والصواريخ ويتقاتلون فيما بينهم، انظر إلى سوريا وما يفعله بشار الأسد بشعبه!

انظر إلى العراق واحصي الموتى الذين يسقطون في كل يوم على أيدي إخوتهم العراقيين وغير العراقيين من العرب!

انظر إلى اليمن وليبيا واحكم على حالهم بعد ربيعهم العربي!

انظر إلى مصر ...

قاطعته بضيق:

لقد دمر براعم الربيع من ضيعوا أنفسهم وباعوا قيمهم ولم يهتموا بعروبتهم وتراثهم وثقافتهم.

قال وهو يبتعد:

امرأتي حامل، سوف نسمي ابنتنا الثانية (آزيتا).

 

أخشى أن ما قاله أبو پریسا إنما قاله عن قناعة تامة!

وبصراحة بدأ كلامه يقلقني، ولقد حرت أشد الحيرة في أمره!

ابتعد عني وهو يخطو بخطوات متسارعة،

وأنا أنظر إلى نجمة عالية، أمد يدي نحوها لألمسها... تتلامع وكأنها تبتسم.


تصنیفات: نثر و قصص قصیرة
[ 2015/2/12 ] [ 18:46 ] [ Administrator ]

اريداهجروسافر وارحل ابعيد
لئن تعبانه هاي الروح
يفربيهه الزمن ويدور
وخلاها وحيده ابوسط شمات
وصفت مثل الجمل وابعاصفات الريح
يحمل ماي بس امن الشرب محروم
وتبقا عنيده ماتذل هاي الروح
ولوممشه الوكت وياهه بل مگلوب
اي يروحي المحطا ابياكترياصوب
اعرفنچ تعبتي ومابعدظل حيل
وعشتي غريبه ابين اهلچ صارهاي اسنين
وشبعيتي مئاسي والوكت رحته ادور
وحسافه ذاك الوفي ظل اوحيد
لئن ماعنده دغش ﻻيعرف يخون
والوآدم تحب نكار الملح واليكسرالماعون
مايردون الصريح الماعنده وجهين...

[ 2015/2/2 ] [ 12:37 ] [ Administrator ]

علميني كيف احاورك
فأني افتقد الكﻻم امام عينيك
وافتقد قريحتي
ان لعينيك حوارا لن افهم قواعده
اني اعلن عن هزيمتي
امام لحظك الفاتن
ان لعينيك وقارا
تخض اليه الناس صغارا وكبارا
انا يا سيدتي العظيمة
حاورت نساءا كثيرة
وعشقت نساءا كثيرة
لكنك تختلفين تماما عن حبيباتي القديمة
كل ما فيك يحاورني
حتى وانت ساكتة تحاوريني
واخسر الحوار اعلن الهزيمة
يالك من سيدة
هزمت اشعاري
وقصائدي
وتزداد هيبة ووقارا
اني وجدت المجد بعينيك
والحرية بعينيك
ولكن اهدابك حبل مشنقتي
وهناك مصرعي
وحكايات الف ليله وليلة
انا شاعر خسرت قصائدي
واتيت من بلد الغرام
ﻻ اعرف الا حوار الحب المقهور
وانت تكلميني بلغة الانبياء
فامهليني ان اعيد ابجديتي
من الالف الى الياء

 

حسين مقدم بعد محاورة الشاعرة ساهرة جابري

[ 2015/2/1 ] [ 23:10 ] [ Administrator ]

🌴يسهرني البكاء🌴

 

الليلة يسهرني البكاء
تسهرني قصائد الرثاء
ﻷني سافرت الى الامس الاليم
وانشدت نشيد البؤساء
سافرت عبر مراكب الذكريات
والبحر جاف من غير ماء

الليلة سارحل عند قبر الخنساء
الوذ بقصائدها
واختبأ ان غارت علي جحافل الشعراء

الليلة كل شعري دموع
وكل قصائدي بكاء

[ 2015/2/1 ] [ 23:7 ] [ Administrator ]

أبو پريسا (2)

لا تظن أن أبا پريسا شخص أمي لا يقرأ الجرائد والصحف ولا يتابع الأخبار من الشبكة العنكبوتية، بل لديه اشتراك (أي دي إس إل) من شركة الاتصالات وخطه الإنترنت سريع للغاية، لكنه لا يستخدمه لبرامج فتح المواقع المحجوبة التي تتطلب سرعة فائقة؛ هو لا يدخل الفيس بوك أصلا، لأن الحكومة أحجبته ولا يريد أن يخالف ما تقننه الحكومة.

اقترحت عليه مرارا أن يزور المواقع الأهوازية كي يتعرف على الأنشطة الثقافية ويتثقف بثقافتنا العربية، لكنه فاجأني بسؤاله الذي جعلني أشك أنه أمي رغم أنه يحمل شهادة الدبلوم:
 وهل توجد مواقع أهوازية في الإنترنت؟

أجبته بمرارة : لا أقول لك أن تجازف بزيارة المواقع السياسية والثقافية التي أنشئت في الخارج، فهاهنا موقع بروال وفلاحيتي وأدب الأهواز وتراث العرب ومجلة إليك أكتب ومدونة شيبان.
وهناك المئات بل آلاف المواقع العربية التي تكتب وتنشر بلغتك وثقافتك.

واعدني أن يزورها كل يوم، لكنه عدل عن قراره بعد يوم واحد وعاتبني قائلا:
أتريد أن تورطني مع الاستخبارات؟!
ألا تدري أنهم يراقبون جميع المتصلين بالإنترنت؟

ضحكت من قوله ثم حزنت لجهله وجبنه وقلت له:
صحيح أن الحكومة لا تدعمنا ولا تسمح لنا أن ننشر صحفا عربية، لكنها لا تمنعنا من أن نقرأ بلغتنا الصحف المجازية.

لم يقـتـنـع من قولي واقترح علي أن أتابع الأخبار السياسية والاجتماعية والثقافية... من موقع جريدة (كيهان) الإيرانية كما هو يفعل كل يوم.
توادعنا بعد أن بدأت الشمس تلسعني وبدا له أنه كسب معركة حوار اليوم!

فكيف لي أن أدني أبا پريسا القاصي عنا  وعن ثقافته إلى أصله وعروبته؟!

 

 

[ 2015/2/1 ] [ 11:6 ] [ Administrator ]

شلوار عید

 

بعضي از خاطرات هيچ وقت از ذهن آدما محو نمي شوند، منم از اين قاعده مستثني نيستم با اينكه حافظه ضعيفي دارم اما بعد از گذشت 35 سال هنوز در ذهنم باقي مانده.

 

اون موقع پنج سال بيشتر نداشتم شايد باور كردنش براي خيلي ها سخت باشد ولي واقعيت اينكه من تا اون زمان يعني پنج سالگي شلوار نداشم! هرچي بود پيژامه بود كه معمولاً جنسش هم از پارچه چيت بود نمي دونم هنوزم اين نوع پارچه  توليد میشه يا نه؛ ولي اون زمان بخاطر قيمت ارزونش هوادارای زيادي بين قشر پايين دست جامعه داشت. خوب من هم با توجه به اينكه پدرم كارگر ساده اي بود جزء همون طبقه پايين محسوب می شدم.

 

عصر بود كه بابام از سركار اومد نمي دونم چه اتفاق خاصي افتاده بود که دستم را گرفت و به اتقاق رفتيم بازار. جرأت سوال از بابام رو نداشتم ولي همين كه با اون به بازار مي رفتم برام غنيمت بود.

 

به بازار كه رسيديم بوتيك ها با اون چيدمان قشنگ لباسهاي زيبا هر عابري را به وسوسه مي انداختند چه برسد به من بيچاره كه با پيژامه رنگ و رورفته به اونجا رفته بودم.

 

تو همين فكرها  بودم كه بابام گفت: اينجا آمده ایم که برایت كه شلوار بخرم، منو بگو انگار كه دنيا رو سند شش دانگ به نامم زده بودن، داشتم از خوشحالي پر مي زدم كه نهيب بابام رشته خيالاتمو پاره كرد: بچه ازم فاصله نگير، چقدر سر به هوايي مي خواي گم بشي تو این شلوغی؟

 

به خودم اومدم و با قدرت دست بابام رو فشار دادم، دوست داشتم بپرم و يك ماچ گنده از اون گونه چروکیده اش بگيرم ولي از اونجا كه بابام فوق العاده عصبي مزاج بود چنين جرأتي پيدا نكردم و تمام احساساتم رو با فشردن دستش بروز دادم. بخودم ميگفتم از ای ول آقا حميد بالاخره داري شلوار مي خري! فكر اينكه شلوار پام كنم و برم تو خيابون يه دور بزنم و همه بچه ها را تو كف بذارم، عجب حالي مي داد.

 

جلوي يك بساطي كه لباس هاي جور واجور مي فروخت ايستاديم، خوب ديگه معلوم بود با توجه به وضعيت مالي بابام نمي تونستيم از بوتيك بخريم.

 

بابا از بساطي پرسيد: شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

بساطيه بعد از اينكه همچون بازپرس پوارو من رو برانداز كرد گفت: آره! خوبش هم دارم! و يه شلوار چوب كبريتي قهوه اي رودرآورد.

 

اينم يه شلوار عالي بهترين جنس قيمتش هم مناسبه.

 

بابام هم مثل شرلوك هولمز شلوار را برانداز كرد و با بي اعتنايي جواب داد حالا قيمتش چند؟

 

فروشنده جواب داد: مفت، 25 تومان

 

با شنيدن اين جمله بابام با صداي بلند گفت چه خبرته؟ اينكه 10 تومان بيشترنمي ارزه!

 

من بين اين دو، همچون كسي كه مسابقه پينگ پنگ تماشا مي کنه در هر لحظه سرم رو بطرف يكي بر مي گردوندم و تو دلم مي گفتم خدايا كاري بكن بابام قبول كنه.

 

خوب حالا آخرش12 تومان مي دي ببرمش؟

 

برو آقاي تو اصلا مشتري نيستي!

 

بابام دستمو گرفت و كشان كشان با خود برد، سرم را برگرداندم و از لابه لاي جمعيت اون دستفروش را نگاه مي كردم، همچون نگاه كسي كه بزور او را از عزيزش جدا كنند و آخرين نگاه را به او مي انداخت و با هر قدمي كه بر مي داشت به شعاع حلقه جدايي اش را مي افزود....

 

تو همين فكر بودم كه جلوي دستفروش ديگري ايستاديم و باز هم بابام سوالش را از او تكرار كرد.

 

آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

دستفروش كه مشغول چانه زدن با يه خانم بود جواب بابام رو نداد.

 

- اي بابا خانم چقدر چونه مي زني شما بريد تمام بازار رو بگرديد اگر ارزانتر از اينجا ديديد بيائيد من اين بلوز رو مفتي به شما مي دم!

 

با شنيدن صحبت فروشنده قند تو دلم آب شد با خودم فكر كردم با توجه به اينكه اين آَقا (بقول خودش) كالايش را ارزانتر از همه جا مي فروخت پس حتما بابام شلوارم رو از او میخرد. براي بار دوم پدرم سوالش را تكرار كرد.

 

آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

فروشنده بدون تامل پاسخ منفي داد اين دفعه انگار دنيا رو سرم خراب شده بود نتونستم  جلوي خودم و بگيرم با لحن كودكانه گفتم: آقا حالايه كمي بگرد شايد اندازم بود.

 

فروشنده با خنده: بچه جون اصلا من شلوار نمي فروشم!

 

اين دفعه پدرم با لحن مهربون تري گفت بيا بريم بابا اون يكي حتماً داره و با دستش به بساطي كه روبري اون دست فروش بود اشاره كرد.

 

به بساطي مورد نظر كه رسيديم بعد از تكرار سوال هميشگي، فروشنده بلافاصله چندين شلوار رو جلوي بابام گذاشت و قيمت هر كدوم رو براي بابام گفت كلي تعريف و تمجيد از جنس پارچه آنها مي كرد و پدرم هم با بي حوصلگي به او گوش مي داد ولی من... برعكس بابام با جان و دل به او گوش مي دادم تو گويي شهرزاد قصه گو دارد شيرين ترين افسانه هايش را برايم بازگو مي كرد.

 

پدرم ديگه طاقت نياورد وسط حرفش پريد: خوب حالا چند حساب مي كني؟

 

- مفت 20 تومان!

 

- اي بابا چه خبرته خوب شلوار بچه گونه است

 

- شما بخر من ارزون حساب مي كنم

 

- حالا بزار ببينم اندازشه

 

- خب كاري نداره بزار بپوشه، فقط بايد پيژامشو در بياره چون روي اون تنگ ترنشون مي ده

 

- اينجاست كه انگار منو برق سه فاز گرفت! آخه فقط پيژامه پام بود تازه خبري هم از اتاق پرو كه نبود! نمي دونم انگار دوزاري بابام هم نيافتاد، حالا هي فروشنده اصرار مي كرد كه خجالت نكش و من که اصلا شورت پام نبود زیر بار نمی رفتم!

 

که بابام گفت د چرا معطل مي كني زود باش شلوار رو پات كن!

 

آهسته در گوش بابا گفتم آخه من كه شورت ندارم؛ بيچاره بابام تازه متوجه قضيه شد و گفت خب همينطوري از رو اندازه مي گيريم كاري نداره که.

 

رنگ شلوار خاكستري با خط هاي عمودي نوك مدادي بود حالا كه به خاطر ميارم ياد لباس زنداني هاي قديم كه تو فيلم هاي خارجي نشون ميدادن مي افتم. خلاصه بعد ازكلي چك وچونه بابام شلوار رو به قيمت 15تومان از فروشنده خريد من شلوار بدست، شاد وخندان، انگار که بر روي ابرها قدم مي زدم...که صداي بابام منو از ابرها با کله به زمين انداخت:

 

- فقط مواظب باش اين شلوار رو براي عيدت خريدم و تا اون موقع حق نداري بپوشيش.

 

- آخه چرا؟

 

- واسه اينكه اگه الان پات كني تا اون موقع كهنه مي شه

 

- حالا عيد كي مي رسه؟

 

- خيلي زود سه ماه ديگه

 

براي پدرم چيزي نبود اما براي من يكي قرار بود.... سه ماه تا عيد منتظر مي ماندم تا شلوار راه راهي خوشكل خودم را بپوشم .... حالا نمي شد اين عيد فردا برسه.

 

وقتي به خانه رسيدم قيافه مادرم خيلي گرفته بود؛ بابابزرگم مدتي می شد كه ناخوش احوال بود بنده خدا سن بالايي داشت با توضيحات مادرم متوجه شدم كه حالش خيلي بد شده و از آنجا كه بابابزرگم پيش عمويم در روستا زندگي  مي كرد بابام بلافاصله آماده شد و راهي روستاي محل سكونت بابابزرگ شد.

 

وسوسه پوشيدن شلوار لحظه اي مرا رها نمي كرد ولي چه كنم كه مجبور بودم تا عيد صبر كنم با خودم مي گفتم حالا نمي شه اين عيد زود برسه.

 

صبح بود كه با صداي جيغ و ناله مادرم از خواب پريدم، خواهر بزرگم زودتر از من بيدار شده بود او نيز به همراه مادرم گريه و زاري می کرد؛ از شیون مادر متوجه شدم كه بابابزرگم فوت کرده؛ تو همين حین سه تا از زنان همسايه هم به خانه مان اومدن وسط حياط خانه کنار مادرم نشستند و آنها هم به جاي دلداري به مادرم شروع كردند به شیون و زاری... با خودم گفتم حالا خوبه اينا بابابزرگم رو نمي شناسن واين جوري به سر و صورت خودشون مي زنن، لابد اگه بابابزرگ خودشون بود خودكشي مي كردند.

 

تو همين حال و هوا بودم كه ناگهان فكري به مغزم خطور كرد..... شايد اين بهترين فرصت بود كه بتونم شلوار رو بپوشم و با اون يه دوري بزنم. مادرم و خواهرم و ديگران حسابي مشغول گريه و زاري بودند؛ پدرم هم خونه نبود پس اين بهترين فرصته. آهسته به اتاق رفتم ودر كمد رو باز كردم بدون لحظه اي درنگ شلوار رو پوشيدم! دوركمرش خيلي برایم بزرگ بود ولي فوري راه حلش را  پيدا كردم با گذاشتن دستام توي جيبها! با اينكار دستام مانع مي شد كه شلوارم به پايين بيفته، البته من عشق مي كردم كه دستامو تو جيبام بزارم حالا حتي اگه كمرش هم اندازه ام نبود.

 

واي خداي من! توصيف آن لحظه رويایي واقعاً غير ممكن است به حياط آمدم، با توجه به اينكه دستام توي جيبم بود حدس مي زدم كه بايد فيگور جالبي داشته باشم، خرامان دور جمعيت نسوان كه در حال شيون بودند قدم مي زدم درآن لحظه درست بالاي سر مادرم ايستاده بودم، احساس مي كردم با پوشيدن اون شلوار مرد شده ام! به سمت مادرم خم شدم و دستم رو به سرش كشيدم با لحني مردانه به مادرم گفتم: مامان بسه ديگه گريه نكن... انگار كه مادر صدام رو نشنيد ولي من همچنان دستم رو روي سر مادرم بود واون یکی دستم توجیبم؛ خوب ديگه با توجه به اينكه اينجانب حالا احساس بزرگي مي كردم وظيفه خودم مي دونستم به بقيه افراد خونواده دلداري بدم.

 

در همین اثنا ناگهان احساس كردم كه گونه ام آتیش گرفت مادرم ی كشيده جانانه اب داری نثارم كرده بود با همان صداي گريانش چند تا ليچار بارم كرد:

 

احمق بيشعور مگه بابات نگفت اين شلوار عيدته مگه نگفت تا عيد حق نداري بپوشيش...

 

اي خواهر اگر بدوني اون خدابيامرزچقدر مهربون بود اي خدا... چي مي شد چند سال ديگه بهش عمر مي دادي...

 

 بي اختيار اشك از چشمم سرازير شد... بدجوري جاي كشيده مي سوخت ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و زدم زیر گريه...

 

اون روز من و مادر و خواهر و زنان همسايه، با همديگه حسابي گريه كردیم... اما گريه من با آنها تفاوت زيادي داشت من از شدت سيلي مادرم گريه مي كردم واینکه شلوارو بزور از پام دراورد و آنها بخاطر عزيز از دست رفته.

 

 خاطره پوشيدن اولين شلوار زندگيم لذتي دردناك داشت لذتي كودكانه كه باگريه اي معصومانه بكلي محو شد.....البته تا... عيد آن سال

[ 2015/2/1 ] [ 10:34 ] [ Administrator ]

انـا وحــبيـــب الــگلب

جــينـــه اعلــــى'ظـــهرالـريـــــل

نمــشـــي وحــاظـنـه الـدوجـــــى
وكـانــت ســوالـف هيـــــل
فجــــاه و غــزانـــه الــفـجــــــر
و نـــزع اهـــدوم الـليــــل
اشـــگـد وکیــــح الفـجــــر

نـــزع اهـــدوم الـلیــــــل
حشــــم عــــليـنه الـخلـــــگ
و رکتــنــــه ســـربة خـيـــــل

[ 2015/1/28 ] [ 22:16 ] [ Administrator ]

 

«سُقمٌ سیّابي»

 

بعد ما نهض بوجع الفرات

وانفرد بحبة قمحٍ مستورةٍ

جاءت من اقصی القریة

وسألت عن وجعي

وکأنّي أنا الذي غازلت فتاة جیکور

سقمٌ إجتاحني

وذکّرني بلیلةٍ بیضاء

وسقمٌ یمتدُّ حتی النهار

بأنهاره المُتسابقة

بعدجفافَ غاباتٍ حشریّة

تتحدّثُ بعُکازة

وتأخذني الی جحیم دانتي

وتقرأ  لروحي الکافرة آخر أخبار  البعثة

بدرٌ غاب

وتنساب الذکریات

لحقتني المنیة ولم یبق غیر سیجارتي، ودفاتري، وسنتوري، وقلمي

هل لکم أن تأتوني بهن

7/10/93

 

[ 2015/1/28 ] [ 10:47 ] [ Administrator ]

ارحلي الى مزابل النسيان
ارحلي من بلد الشعر
فﻻ تستحقين ان تكوني القصيدة
سأطمر ذكرياتك هنا
ولن ارجع بها للوطن
انت ﻻ تستحقين ان تكوني ملكة قلبي التي رسمتها منذ سنين
وبحثت عنها منذ سنين
فهي ﻻزالت مختبئة في جوف السماء
وبين عطور الياسمين
ارحلي فسأنفيك الى النسيان
الى خريف الايام كما نفيت من قبل عشرات
ﻻ تتماثلي بالحب كالبهلاء
فعيناك تفضحك
ﻷنها لا تعرف الكذب والرياء
ارحلي فأنك ﻻ تستحقين ان تكوني الحبيبة

 

[ 2015/1/25 ] [ 11:24 ] [ Administrator ]

 

 

ﻻزلت احتفظ بصورة عينيك
ولازلت اكتب شعرا فيها ﻷني وجدت فيها البيان والبديع

ارجعي الربيع ﻷيامي
فبعدك اختلفت حالات الطقس عندي

انا تائه بعدك حبيبتي اتجول بشوارع الليل ابحث عن البدر المفقود

منذ رحيلك وابحث عن الخانة المعطلة منذ رحيلك

ﻻزلت اتذكر قهقهتك ومزحاتك ولحرف الراء طنين كطنين اوتار الغناء

بعدك يا حبيبتي انهارت مملكة حبي وبقيت وحيدا

في غرفة كنت امارس الحب فيها كم موحشة بعد رحيلك

ﻻزلت احتفظ بصورة عينيك واكاد اعلقها على جدار احﻻمي

كمعلقة خالدة اقف ابكي امامها وانشد الرحيل شعرا

غيرت فناجين الشاي القديمة ﻷني ﻻ اطيق رأية فنجانك

والكرسي امامي خال كانه ينشد الرحيل شعرا

 

[ 2015/1/25 ] [ 11:22 ] [ Administrator ]

الـســـلـك درب الـمـجــــد ذوقــــه طـعـــــم صـمـصـــــام

الـراد ام الـعـلــــى يـنــــذر ارگـبـتـــــــه اوســـــــام

الـتبـــــع ثـــورة نـبــــــي ابـگـلـبـــــه کــــــــون اســـــــلام

الحـــب جـنــــة الخــــــلد واجـــــب يـطـلـــــق الـحــــــلام

البـــــي ريـحــــت شــــرف عـــل عــــار ابــــــــد مــــا نــــــام

الـغـــــدر بـهـلــــــه ونـكـــت يـــــجـرع ضـمــــــيرا احـــــــمــام

البــــــي شـــمـرة عــــــرب تـنــــــزله غـيـــــره الــــــــهــام

الــنـاضــــــل مـن صــــدگ صــــدره مــضــيـف إســــــهـام

اليــتـغــــــذا شـــــعر تـلــــگـه ابـخـيـالـــه اقـــــــــدام

و مــنـصــــه الــــــي صــــعـد يـتـنـســــه كــــــون اعـــــــدام

و الـرايــــد نـصـــر لازم يـكــــر أصــــــنـام

والـرايـــد نـصـــــر لازم يـذبـــح أصـــــنـام

      

[ 2015/1/25 ] [ 11:18 ] [ Administrator ]

القروي

 

 

 

  منذ أن دخل بيتنا وهو يسأل عن صحتي وصحة أهلي وجيراني:

 

(كيف حالك؟ وكيف حال أهلك؟ وجيرانكم؟)

 

 وأنا أطمئنه بأنني بخير والأهل أيضًا، ثم أشكره.

 

سألته كما فعل هو عن أهله وأقربائه، وعن غنمه وبقراته وحقله.

 

 شكى من قلة المطر وأن الدغل شحيح وأنه مضطر أن يشتري الشعير ليعلف غنمه.

 

حين يتكلم تحس أنه لا يخفي عنك شيئا، يكشف لك كلما في قلبه وكأنه طفل بريء.

  

كلما عدل كوفيته البيضاء، لمحت شعره الذي حرقته الشمس فغيرت لونه من السواد إلى الاصفرار، فتبين لي شدة كدحه لغنمه.

 

ومن كلماته البسيطة ونبرته اللطيفة الصادقة رأيت بياض قلبه وطيبة نفسه.

 

 وبعد الغداء، اقترحت عليه أن نتمشى على الشاطئ، فرد مرحبا:

 

 رحم الله والديك، لقد ضقت من هذه الحيطان. خذني إلى ضفاف كارون.

 

 وعند خروجنا، خرج جارنا، فسلم عليه وراح يصافحه بحفاوة ويسأله عن أحواله وأحوال أسرته وأخوته وأعمامه.

 

والجار متعجب مندهش من هذا الغريب الذي يصر أنه قريب.

 

 سرنا نحو كارون، قلت له أن جاري الذي سلمتَ عليه للتو، لم أره منذ ستة أشهر؛ استغرب وكاد أن لا يصدق.

 

 ثم أضفت له أن أجواء المدينة تختلف عن أجواء الريف؛ وأن الأواصر بيننا توشك أن تنعدم تمامًا.

 

 هنا لا توجد زيارات كما توجد عندكم، أزور جاري من عيد الفطر إلى الفطر الثاني، وقد يزورني كل عيدين أو ثلاثة أعياد مرة،

 

 وقد لا تعجبه دشداشتي أو كوفيتي ذات البقع السوداء والبيضاء أو تلك الحمراء التي إن تعممت بها اتهمت بالكفر، ولذا قد يهدم

 

 جسور الجيرة تدميرا، فتنقطع الصلة فيما بيننا انقطاعا.

 

 وبدأنا نتمشى على ضفاف كارون وكان مد شط العرب عاليًا، وقريبي يسلم على كل ذاهب وجاءٍ والكل يرمقه بدهشة.

 

 حتى سمعت أحدهم يهمس لرفيقه: كأنه جاء من عصر الحجر!

 

 وسمعت قريبي يهمس مع نفسه:

 

 بهذه الصلة التي توشك أن تنعدم، كيف تطمعون أن تعبروا جسر النار وتدخلوا الجنة؟

 

وبعد أن تغدينا، قال في شيء من المزاح والجد:

  

لقد اشتقت إلى أهلي وجيراني وغنمي وحقلي، فاسمح لي أن أرجع.

  

ثم ودعنا وودع غربتنا ورحل.

 

[ 2015/1/21 ] [ 8:32 ] [ Administrator ]

اکتب یاقلم

اکتب یاقلم


وارسم الصوره ابألم

اکتب یا قلم
حکایة شعب مسلوب الحلم
اکتب ادموع القوافی ابشوگ للماعرف معنی الموده ولافهم

اکتب یاقلم
بلکی اتحشم اهلنا القاطسة ابحر الظلم
بلکی کلماتک سهم
اتلوح بگلوب الخلت من الرحم

اکتب یاقلم
عسر نخل الچان عالی وچن قمم
بلکی یوصل صدی کارون المسامع هالامم

اکتب یاقلم
لون سرقوا حبر منک
ذولی ماعدهم حمیه ذولی ماعدهم شیم

اکتب یاقلم
شوگی لیام القدم
ذیچ ایام المضت
انا اخاف اکتب علیها
لان انعد متهم

اکتب یاقلم
شوگ البلم
للمای بهوار المحبه الماتت ابجور المحن

اکتب یاقلم
انا ﻻ اید عنی
انا لا عندی قدم
انا مسجون ابعسر
انا مو ذاک الشهم
گطعوا السانی وجرت منه الچلم

اکتب یاقلم
لا ترد
من غیر رهبان ندم

اکتب یاقلم
حتی عطر الزهر منهم ماسلم

اکتب یاقلم
عن دیار الضاد تحکمها العجم

اکتب یاقلم
بلکی سن سیفه صلاح الدین
جانه مغضب ینتقم

اکتب یاقلم
واعزف الچلمات بوتار النغم
انا ملیت الصبر
انا ملیت الامل
انا ملیت الوهم

 

[ 2015/1/20 ] [ 14:3 ] [ Administrator ]

 

 

 

ابصــفنة الليــل و سكـوتــــه
اشـتهــة روحـــي هـــواك
اركــبـة فــرســة خــيـالـــي
غــارت اتـعنــت سـمـــاك
خــلگـــي ســـكـران ابـــودادك
اعيــونـــي تتـنســـه ﺍﺑـلقــــاك
الليـــل بایــــگ چــــان صبـحـــــي
رجـــعت صبـحــــي ابضــــواك
كـــان عنــــدي الــجـهــل أســـــوه
ابليــــس ســاجنـــي ابـجـفـــــاك
الـحيـــن احــــس روحــــي فـراشــــه
طــايــــره ابـظــل وحمـــــاك
تــــواه فـهمـيـــت المـحبـــــه
اتنـفســـت روحــــي ابحــــلاك
اعـــرفـت هســـه الجــريمــــه
آه .چنــــت اشــــــرك مـــعاك
ارتجـــف گلبــــي وكيانــــي
تخـجــــل اعــيونـــي تـــراك
يا حـبيـبـــي اذنـــوبـــي شـجـــره
اسـقيـنـــي غفــــران ابـعــــطاك
اجعـلنـــي اصيـــرن شجــــره طـيـبـــــه
اتعـــزب اثــمـــاري ابهـبــــاك
تدعـــي اقصونـــي البـلابــــل
تنشـــد اوراقـــــي ابصــفاک
الــــريــح يــــسرح عــــمر بيـــهن

ويغــــردن ابمـجــــد و ثــــناک
يا حبيـبــــي غــــداً شـــده
وانــــا عطـــــشان الــرخـــــاك
إن حــــاســبـتنـــــي ابــــكل ذنـــوبـــــــي
حــاسبــتــــك ابــعفــــو و عــــــلاك
واذحـــاســبتـنــــــي انـــته اعلــــى بخــلــــي

حــــاسبـــتــــك ابجـــــود وسخـــــاك
ويــا حبيـبـــــي غـــداً شـــده
وانــا عــــطشـــان الـرخـــــاك

[ 2015/1/20 ] [ 12:3 ] [ Administrator ]

 المطر الاسود من السکر الابیض

 

Untitled-1

(ماکو مکان نشتکي علیٰ هذا الصخام?!
امس العصر غسلت البیت …و الیوم الصبح غسلت …تعبت انا!!!)

IMG_1336 copy
هذه شکوي امي یمکن للبعض غریبة لکنها علی حق ,  علی طول تمطر علینا لکن مطر اسود… عکس المطر الذي یهطل و معه الرحمة و الحیاة..مطرنا من جنس التفل المحروقه(bags) لمصنع السکر,شکوي امي ابسط شی من هذه الظاهرة السیئة…,الشوارع ,السیارات و کل حیاتنا بمجرد ساعة واحده تصبح سوداء ,لکن الاهم عندنا الهواء , تخیلوا کیف یصبح و نحن ماذا نستنشق ,قبل عام نشرنا مقالاً مختصر (حرق تفل قصب السکر و تلوث اجواء الاهواز) حول هذه الظاهرة و مضراتها و کیف یمکن علاجها و لکن هل من مجیب?!

نیشکر1

مصانع السکر تزرع اکثر من 80000 هکتار فی اراضي خوزستان و سنویاً تنتج اکثر من 700000 تن سکر الابیض , مع هذا اعلاناً وزارات الصحة و البیئة انها احد المصانع الملوثه و المضره لبیئة خوزستان و تم منع حرق القصب طبق مادة 9 في قانون حمایة البیئة و في مادة 2 للحمایة من تلوث الطقس و ایضاً في سنة 90 اعلنت شوری خوزستان للسلامه و البیئة منع حرق تفل القصب و اصدرت حکم ان یتم الحصاد بصورة قصب اخضر [1][2].لکن مع کل هذا مصانع السکر مازالت تتابع تخلفاتها من القوانین و ضرائرها کتجفیف و تلوث میاه کارون , تجفیف الهور و….ومن حرق التفل في الاراضی نقدر نشیر الیء تخریب خصوبت الارض للزراعة و قتل الالاف من الحیوانات الذي عندها سهم و مفیده في احیاء الارض و تسکن في تلک الاراضی ، تدمير الموائل الطيور و في راسهن تلوث الهواء و اصدار غاز منوکسیدکربن حتیٰ یصعب التنفس لیس  للانسان فقط بل لکل الموجودات الحيه في تلک المنطقة .

حالیاً و بشکل عام في کل انحاء العالم ما عدی الایران لحصاد قصب السکر بدل حرق التفل الذي مضراته لا تعد  یستخدمون الات متطورة باسم (هاروستر)[3] حتی تقلل الاضرار و التلوث…

 

harvester line copy

و ایضاً من قصب السکر ینتجون 28 محصول (الورق,mdf,الکحول و الأعلاف الحيوانية)[4]  بمثل بریزیل  بدل ما یصرفون المیارات لحرق تفل القصب لیصنعون من عنده بلاستیک [5] ,ورق و حتی وقود نضیفه  لاحتیاجاتهم الیومیه و هکذا یستثمرون و یحیون شیئاً الذي فی الایران یحترق و بالمقابل لحرقه یدفعون ثمن کبیر.

و لکن سوال موجة للمسئولين لماذا مع كل هذا لم یتم شراء هذه الالات (هاروستر)?!

في الجواب و طبعا السبب الرئیسي الذي یرددونه المسئولین دائما هو اسعارهن الباهظة و اذا اردنا ان نکون واقعیین بعد ما نستفسر المبالغ الذی تجنیهن المصانع من بیع السکر نریٰ لاشی مقابل اسعار الالات .

IMG_1355

تفل قصب السکر بعد “المطر الاسود” في احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر بعد

تفل قصب السکر بعد “المطر الاسود” في احد شوارع مدینة شیبان

 

العقل السلیم ﻓﻲ الجسم السلیم و لجسم سلیم نحتاج بیئة سلیمه…

 

[ 2015/1/20 ] [ 11:30 ] [ Administrator ]

نهررجواي مات ویبسن اجروفا
وجرح گلبي وسیع ویاخیط الي روفا
والزمن عل زینین دایم ناصب احتوفا
السلف ینباگ من اهله ولومابي گعدمحدیگدر ایحوفا
ولاتقبل کلام الذانک اتسمعه گبل ماعینک اتشوفا
اذا عرفت الحگ لگیت اهله والباطل شخصه و عوفا.

***

دگلي اشمال هاي الروح

تحن عل ماضي واذكرني بي

وتردليام الصباوعمري ذاك الفات

واذامرهانسيم الصيف وي طرت الفجر

يهزاغصان عمري الذبل ورده وطاح

ومثل ماي اليفيض ومايفيده اللم

واصبرهه وگلهه الجاي مجبل رحبي وحيي

اذا هل مره فات الانتظاريطول

وبعدشيرجعه قطارالبل عمرمسرع

***

هوسات
لاتحسن الظن ديربالك وعاين بعيد
لوتعاشرزين عاشرلوتظل وحدك فريد
الجرب الوآدم ماخسريلگه صاحب هم يفيد
(( ولتأمن زور البي واوي ))

***

اذاتحچي الحچي بالك ﻻتذم الناس
خليك ابكﻻم الزين وابدن ﻻتهبط الراس
دنيه وتفردوﻻب هاذالعمرمثل الكاس

(( وماطولك حي اعمل زينه ))
***

ماشغت ابزماني يوم العاگه يعبر أفايه
وماظن السبع مهزوم وابورويشديحكم الثايه
الثابت بلعزم معلوم كلهه تشهد أبهايه
(ولوصار الطگ ميضم روحا)

***

[ 2015/1/19 ] [ 11:54 ] [ Administrator ]

« عُمُر حالوب »

بدرنصاري 

...

مثل ماي البحر خداع !

 

مره اتصیر لون اللیل !

مره اتحب شمسنا و تفتح الها الباع ...!

 

مره اتهیج ...

مره اتهید‌‌‌...

 

مره اتشیل روحك ، 

تنسطر عَ الگاع ..

مثل روي البحر خداع !

 

اسنین ابساحلك ...

ناشف ابریجي الماي ...

 

یالروحك ملح !!

ما أظن تروي اظماي ...

 

بعدني ابساحلك ...

و إکسرت بلم الشوگ !

 

و آنه ال حسّبت حبك یصیر اشراع ...!

 

یالحبك عمر حالوب !!

رَمشه ایذوب ...

 

ضمیتك ابچفي و غبت عنّي إبساع ...

 

أگل چفي الذنب منّك ..

یگلّي ال ما یحبك ماع !!

 

``  بدر نصّاري ``

2015/1/1

[ 2015/1/18 ] [ 19:34 ] [ Administrator ]

عازه وتريد اصحاب قله ويصحون     ***       بس بلنفاه اهواي صدگ يصيرون.


خلك وفي ياخوي للعاشريته           ***     وبالک تخون الزاد ذاک الکلیته.


مات الوفه وماصح واحديدفنه        ***       واهل الجفه ايگولون خلصينه منه.

[ 2015/1/16 ] [ 10:14 ] [ Administrator ]
 

حرق تفل قصب السکر و تلوث اجواء الاهواز

 

موقع تراث العرب

مظهر سیئ…

اما الاسواء من المظهر تاثیراته علی الجو!

استیقظت صباحا” ، لاذهب علی واجباتی الیومیه. واجهت بعض من تفل المحروقه لقصب السکر ، مغطی ساحة البیت و الشوارع.

الیعض من ذرات التفل العائمة في الجو ملوثة جدا” و ﻻتحتوي على الوزن و الحجم اﻻ القليل و لهذا تبقى لساعات عائمة و معلقة في الجو حتى يستنشقها الانسان و الحيوان مع الهواء بلاعلم و دراية بمايحمله له من امراض بدل الحياة و الجدير بالذكر أن الهباء الجوي بقطر 20ميكروغرام يسبب للانسان آﻻم و مشاكل تنفسية حادة و حاليا المواطن الاهوازي يتنفس علاوة على الغبار، التفل المعلقة بقطر 327 ميكرو غرام و هذا يعني الموت ….
التفل یشکل 34٪ من الجذع قصب السکر و له قیمه عالیه جدا” لصناعة الورق  و… و يتم سنويا إنتاج اكثر من 2/000/000 طن من تفل قصب السكر الذي يحرق في موسم الحصاد و ذلك بسبب عدم أو وجود التقنية اللازمة لتحويله لصالح البشر .
للعلم يدفع سنويا اكثر من 30 ميليار ريال في اﻻقليم ابتغاء حرق تفل قصب السكر .

اذن التفل ليست غبارا تأتي من العراق أو بلدان أخرى…

و إنما تأتي من مزارع قصب السكر المتاخمة مع الاهواز و من ضفاف كارون حيث يتم التخلص من نفاياته و تفالته بالحرق و من ثمة يهدي للانسان الاهوازي سما”و مرضا”.
اذن هكذا أصبحت الاهواز اكثر مدن العالم تلوثا”.
ﻻ أريد أهوازا” جميلة بل أريد هواءا” نقيا” للأهواز…

 


    تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز  احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز
احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

    تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز  احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز
احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

 

المصدر: موقع  تراث العرب

[ 2015/1/15 ] [ 1:13 ] [ Administrator ]

تذکره الاذکیاء 2

آن وکیل الرعایای خوزستانی آن پیژامه پوش در مراسم میهمانی آن عزیز دل حدادعادل و زاکانی ،شیخ الشیوخ واجب الطاعه دکترسودانی . گویند روزی در میان خلقی عظیم بفرمود : یا ایها الناس بمن رای دهید ،خلایق بگفتند یاشیخ از برای چه ،شیخ سودانی دامت تاییداته بفرمود : هنوز نمیدانم ولی اجالتا رای دهید متعاقبا دلیلش بعرض خواهم رساند . گویند شیخ کثیر السفر بود وحتی رکورد شیخ مارکوپولوی بلاد فرنگ را بشکستی و هنگامیکه روزی رعایا ایشان را بگفتند یا شیخ آیا عدم حضور مبارکتان در مجلس بواسطه مسافرتهای مکرر مشکلی از برای موکلانتان پیش نمی اورد . شیخ سودانی از این سخن براشفت وبگفت ما بجهت ترویج دین مبین رنج سفر را بجان خریدم شما چه میدانید که ما در بلاد کوناکری(البته گویا بلاد دیگر نام این بلاد را نعوذ بالله بطرز رکیکی تلفظ همی کنند) چقدر مردم جاهل ان بلاد را به راه راست هدایت کردیم ، که یکی از حضار از شیخ سودانی بپرسید یا شیخ بلاد کوناکری دیگر کجاست ،که شیخ سودانی بفرمود نادان بلاد کوناکری حتی مسیو ماژلان هم نتوانسته بود انرا کشف بکند و ما ان را کشفیدیم واز برکات وجود ماست که این بلاد اکنون کلی خوش بحالشان شد ودر سعادت کامل گذاران حیات بنمودندی . یکی از مریدان حکایت همی کند که شیخ در موسم حج ابراهیمی از شدت زهدوتقوا از درب فرودگاه مهراباد ردای احرام برتن همیکند ولبیک گویان به سرزمین وحی میرود واز فرط ایمان حتی بعد از 45 روز حاضر بترک بیت الله الحرام نمیباشد ومصوبات مجلس را ازطریق sms تایید میکند انهم چشم بسته از شدت اعتماد. از کرامات شیخ سودانی قرایت انواع ادعیه در مناسبتهای مختلف همی باشد بطوریکه اکثر مداحان از گوشه کنار مملکت از محضر ایشان تلمذ همیکنند. گویند روزی یکی از رعایا به محضر شیخ سودانی مشرف بشدی از فقر وبطالت شکایت همی کرد که شیخ سودانی از برای ایشان بسیار دعا بفرمود وان رعیت بیچاره شاد وخندان ودرحالیکه سرشار از معنویت وشکمش سرشار از گرسنگی به خانه برگشت وبرگشت وبرگشت.....

[ 2015/1/14 ] [ 18:31 ] [ Administrator ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
حول المدونة

من نحن؟
_______________________________

مدونة مدینة شیبان الثقافیة مدونة متنوعة تهتم بالتراث و الأدب و الثقافه العربیه فی الأهواز،مع التركيز على القضايا الاجتماعية والثقافة القومية و الشعبیة و تنشرباللغتین العربیة والفارسیة .
نرجوا من الاخوة والاخوات الذین یریدون أن ننشر کتاباتهم فی المدونة يرسلونها عبرالإيميل أو یترکونها فی قسم التعلیقات حتي يتم نشرها في أسرع وقت ممكن ،

نشكركم على الاهتمام وحرصكم على التواصل معنا .
_______________________________

sheybancity@gmail.com
امکانیات ثانویه
احصائیات المدونة