مدونة شيبان الثقافية
الثقافه العربیه فی الأهواز
الکاتب
روابط الاصدقاء
.
.
.

ﻻتحط ابدار ذل وعيشت الذل مستحيل


خلي نفسك أبيه وعن طريق الحق ﻻتميل


الدنيه غداره ماتحب كلمن أكحيل واصيل


(( ودوم ويلطيب خوانه))

 

مهماالزمن يگصي اوياك ابدن ﻻتذل روحك


خليهه ابمعزه ودوم بيدك ضمد اجروحك


أخذ شور الذي يبچيك وعوف الرايد يضحكك


(( لوطحت أبضيج يجر أيده))

 

 

[ 2015/3/24 ] [ 11:40 ] [ Administrator ]

ياصاح غيرالجفه من خلتي ماشفت


وصارمنهم جرح وسط الحشه ماشفت


اي يگلبي الراح مايرجع ابد ماشي فات


امشي بطريقك عدل وديربالك ﻻتزل


وحفظ السانك تراهو سيف باشط ﻻتزل


ذاك الگصى وياي والدنيه طويله وﻻتزل


وروج ياخذ روج وبحورها ماشفت..

 

[ 2015/3/24 ] [ 11:38 ] [ Administrator ]

قلک قرمز

صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست چقدر تنهاست و حتی فهمیده بود از امروز دیگر بابایی ندارد , ولی دلش نیامد مادرش را برنجاند بااینحال گفت: "آخه ...آخه..." چیزی میخواست ولی چیزی نگفت , مادرش اما , بااینکه دلش آشوب بود ولی وقتی پسرش را بغل کرد و بوسید  پسرک پلاستیک سیاهی به دستش داد و گفت :" بیا فکرکردی یادم رفته چی ازم خواسته بودی .." .

کودک وقتی پلاستیک را باز کرد بعید میدانست از دل سیاهش قلک سفالی قرمزی بیرون بیاید که یک ماه تمام هوسش را کرده بود , به مادر نگاه کرد , قطره اشکی کنج چشمش پیدا شد مثل برق دستانش را دور کمر مادرش حلقه زد درحالیکه قلک در دستش بود و سرش روی شکم مادرش , مادر سرش را بوسید و گفت : "خوبه حالا..بسه دیگه مرد خونه..برو ببینم چه میکنی".

 

پسر به سوی مدرسه دوید , نمی دوید, داشت پرواز میکرد , همینطور که می دوید قلک قرمز براقش را جلوی صورتش گرفته بود , باورش نمیشد , می خواست هیچ خرج نکند ,همه پولش را جمع کند و خواهرش را در یک بیمارستان خوب بستری کند ,دیده بود که دکتر درمانگاه سر کوچه هروقت مادرش را می بیند ,لبخند زشتی زده و چشمک میزد , مادرش مجبور بود دکتر بدچشم را تحمل کند ولی سرفه های خواهرش خشک و طولانی تر می شد و دستمال جلوی دهانش هر روز خونی تر می شد .

می دانست مادر جوانش باید به خانه مردم برود و لباس هایشان را بشورد ولی هربار که به مادرش میگفت بگذارد او دنبال کار برود ,مادرش میگفت :"تو باید درستو بخوونی و دکتر بشی ...همین ". دوباره نگاهش به قلک قرمزش افتاد, قلک را محکمتر فشار داد و خندید , فکر کرد بالاخره می تواند به خانواده اش کمک کند .

به مدرسه رسیده بود , هنوز دانش آموزان زیادی نیامده بودند به همین خاطر مدرسه خلوت بود , رفت به سمت بیدی که نزدیک دیوار و در سمت راست درب ورودی مدرسه بود , روی جدول سفید و آبی زیر درخت نشست , قلکش را خیلی آرام و باحتیاط مثل یک قطعه جواهر بوسید و کنارش روی لبه جدول گذاشت , در کیفش را باز کرد و بدون اینکه چشم از قلک بردارد , کیفش را باز کرد و ساندویچی را که مادرش برایش درست کرده بود از کیسه فریزر کوچکی درآورده , اول آنرا بو کرد ,بوی دست مادرش را حس کرد , شروع به خوردن کرد .

ابرهای سیاه در آسمان گرفته آنروز بیشتر شدند , همزمان باد تندی که شروع شده بود شدت یافت , کودک اما متوجه اطراف نبود و در حالی که چشمش به قلک بود , ساندویچش را میخورد .

باد تندی که میوزید یکباره متوقف شده و قطرات باران یکباره فرو ریخت , حالا دیگر حیاط مدرسه پر از بچه ها بود ,دوبار زنگ مدرسه را زدند و خانم ناظم پلاستیکی روی سرش داشت تا باران خیسش نکند , از دفتر بیرون آمد و فریاد میزد : « بچه ها...بدوین بدوین بیاین تو کلاس...تو که پشت دری , تو که زیر درختی زود باشین... ».

کودک که رشته افکار آرامش پاره شده بود, یکباره از جا پرید و کیف از بغلش افتاد , کیفش گل شد و کتابهایش بیرون ریخت , آنها هم گلی شدند , رگبار شدیدتر شده بود , کتابهای گلی اش را بلند کرد ,زیاد خیس نشده بودند ولی گلی شده بودند و باید تمیزشان میکرد ,تازه آب داخل کیفش را هم باید خالی میکرد , خانم ناظم بازهم فریاد زد ,ساندویچ را انداخت و کتابها و کیفش را بغل کرد و دوید .

به موقع به کلاس رسید , کنار پنجره نشست , سرش را می چرخاند تا موهایش را خشک کند , ناگهان چشمش به قلک افتاد که بیرون روی جدول داشت به او چشمک می زد. بی اختیار بلند شد که برود ولی دیر شده بود , معلم وارد شد و مبصر برپا داد , جرات نکرد چیزی بگوید , دوباره نشست ولی همه حواسش به قلک بود .

باران رگبار زودگذری بود , ده دقیقه بعد باران بند آمد . گنجشک کوچکی داشت قطرات ریز بازان را لابلای پرهایش می تکاند که چشمش به چیز قرمزی افتاد , گوجه ای بود که از ساندویچ پسر افتاده بود ,همزمان نوک میزد و جیک جیک کوتاهی کرد همین کافی بود تا پنج تا گنجشک دیگر هم او را دیده و در خوردن گوجه به او بپیوندند , چیزی از گوجه نماند , یک تیکه نان گلی شده را دیدند , به آن حمله کردند ولی گنجشک کوچولو ,ایستاد و بالا را نگاه کرد , سرش را به چپ و راست می چرخاند تا بهتر ببیند , چیز قرمز رنگ بزرگی دید که روی لبه جدول برق میزند , با خودش فکرکرد , این گوجه از اولی خیلی بزرگتره!!!

پرید و روی نوک بالای قلک نشست , سعی کرد چنگالش را در آن فرو ببرد , ولی سفت بود , شروع کرد نوک زدن , چند نوک که زد , نوکش افتاد توی شیار قلک , کمی از گوجه روی نوکش مانده بود که بااینکار وارد دهانش شد , دهانش را مزه مزه کرده و با خود فکر درون این چیز پر از این چیز خوشمزه است . باز به اطراف نوک زد ولی چنان سفت و سخت بود که نوکش درد گرفت , گنجشک کوچولو تسلیم نمی شد , بازهم نوک میزد . بقیه گنجشکها آمدند بالای جدول و از دور باتعجب او را نگاه میکردند .

گنجشک کوچولو برگشت عقب تر ,بازهم عقب تر و بال زنان قلک را نگاه کرد , یکباره با تمام توان بسوی قلک بال زده و خود را به قلک کوبید , دوباره اینکار را تکرار کرد , قلک تکان کوچکی می خورد ولی نمی افتاد , به دیگر گنجشکها نگاهی کرد , همه انها باهم بلند شدند و به تقلید از گنجشک دم بریده عقب عقب رفته و خود را به قلک کوبیدند , قلک یکبار دور خودش چرخید و افتاد و شکست , تکه بزرگش به شکل یک کف دست رو به آسمان تکان میخورد و گردی از آن به هوا می رفت .

زنگ مدرسه را زدند , پسرک اولین کودکی بود که از کلاس بیرون آمد مثل برق خودش را به قلک رساند , دستانش را که هنوز گلی بود , بی اختیار روی سرش کشید , دو زانو روبروی قلک قرمز شکسته اش نشست و آنرا بدست گرفت , قطره اشک گرمی از چشمش چکید و روی تکه قلک افتاد ....هوا که مرطوب بود قطره اشک خشک نشد ...انگار اشکی بود که میخواست به او بفهماند هنوز برای خشک شدن زود است.

 

 علوی

تابستان 1393

[ 2015/3/22 ] [ 21:18 ] [ Administrator ]

کجایی هم نفس

پیامت را در در اینسگرام خواندم رییس جمهور عزیز من خیلی نگران شدم ؛گفتی باشما هم نفسم ، دکتر عزیز برای ما نفسی نمانده ،این هن وهن وسرفه های مکرر که نفس نیست . خبرداری که این روزها مغازه ها اکثر روزها تعطیلند واز کار وکاسبی افتادند ،هم نفس دوست داشتنی خبرداری که اینروزها دانش اموزان کلی کیف میکنند اکثر روزها مدارس انها تعطیل است. البته عند الله مقتدایی خیلی سماجت بخرج داد تا اینکه ادارات و مدارس را تعطیل نکند ولی نشد وخدا را شکر بمیمنت این ریزگرد عزیز فعلا ادارات دولتی دو روز تعطیل شدند وبیصبرانه منتظر تعطیلات اینده هستیم . راستی هم نفس ترا بخدا به اقای هواشناس بگوید کمی دقت بخرج دهد وبه نقشه ها خوب نگاه کند چون هربار که گفت هوای خوزستان بارانی است بجای باران گردوخاک بارید. رییس جمهور ، هم نفس عزیز ترا بخدا بجای شراکت در نفس هم درد ماباش اخر دیگری نفسی برایمان باقی نمانده ،مصیبت خاکستر نیشکر از یک طرف و زیرگردها از طرف دیگر تاب وتوان را ازما گرفتند،باور کنید دیگر نای نفس کشیدن نداریم مگرندیدید در در راهپیمای 22 بهمن اکثر قریب به اتفاق حضار در اهواز ماسک بدهان داشتند و شعارها را باصدایی گرفته از پشت ماسک سرمیدادندوعجیب هم شعار میدادند ولی قرار نیست که همه شعار بدهیم ،نمایندگان استان هم ماشاالله خوب شعار میدهند خصوصا در مجلس در بین شعار دهندگان حایز رتبه های برتر شدند ومطمینم که بزودی در مجلس شاهد نطقهای اتشین در رابطه با پدیده گردوخاک باشیم .....در حالیکه هم شما وهم انها وحتی ما بهتر میدانیم که نطق های اتشین انهم پشت تریبون مجلس هیچ دردی را دوا نمیکند ... وحل این معضل فراتر از نطقهای احساسی وپوپولیستیست ،رییس جمهور عزیز جنابعالی حقوقدانید استدعا دارم حقمان را از هرکه هست بگیرد این بدیهی ترین حق بشریت اجازه دهید نفس بکشیم ...ناز نفست 

[ 2015/2/13 ] [ 11:45 ] [ Administrator ]

أبو پریسا (3)

 

لا مفر لديك من أبي پریسا ، أينما اتجهت ستجده، فهو إما أن يكون من أقربائك وإما أن يكون زميلا في محل عملك، وإما أن تصابحه وتماسيه وهو جارك، وإما أن تراه  مدعوًا في مناسبة تكون أنت قد دعيت فيها أيضًا. ليس لديك بد من أن تراه وتسمع وجهة نظره.

 

اليوم عندما التقيت به صافحته بحفاوة وحاولت أن أتباحث معه حول لغة ابنته هيفاء التي تبلغ من العمر عشر سنوات حاملا في جعبتي اقتراحًا جديدًا ظننته سيقنعه؛ ثم كنت سأوصيه أن تتابع ابنته قناتي جيم (الجزيرة للأطفال سابقا) وبراعم اللتين أوصيت معظم أصدقائي أن يتابعهما أطفالهم لالتزامهما بحـبـيـبـتنا الضاد.

لكنه وبعد أن سمع اقتراحي طرح قضايا خطيرة جدًا بدا لي أنه متبعد منا إلى أقصى حدود البعد، ما يتطلب مني أن أبذل قصارى جهودي لاسترجاعه.

ولكي تعرفوا مدى عمق الحفرة التي واقع فيها وصعوبة نجدته من دهاليزها، إليكم ما دار بيني وبينه من حديث:

 

قدمت له تمرتين من التمر الذي أحمله كل يوم في حقيبتي وخاطبته في رفق:

دعك يا أبا هيفاء من القومية والعروبة، ما رأيك أن تعلم ابنتك بدل اللغة الواحدة، لغتين؟

لقد علمتها الفارسية، هذا جيد؛ من الآن فصاعدًا، علمها لغة ثانية. أنت وزوجتك عربيان وتتكلمان العربية بطلاقة، فحاولا أن تتكلما معها بلغتكما في البيت، ولا شك أنها ستتعلمها بكل سهولة.

أجابني بلا اكتراث:

وما جدوى العربية ونحن نعيش في إيران؟!

قلت له مغيرًا نبرتي:

وكأنك تعيش في طهران! لا تنس أنك عربي تقطن في بلد عربي، سكانه عرب.

تابع بتحد:

عن أي بلد عربي تتكلم ومدارسنا فارسية، دوائرنا فارسية، اللغة الرسمية فارسية، ولهذا علينا أن نعلم أبناءنا هذه اللغة حتى لا تبقى في لسانهم لهجة عربية تؤثر سلبًا على لهجتهم الفارسية.

ثم تابع حديثه بحماس:

ما فائدة العربية وكل الأهوازيين يفهمونك إن تكلمت بالفارسية، تعلم لغة إن لم تتقنها واجهت مشكلة، فأية مشكلة ستواجه ابنتي إن لن تتعلم العربية؟!

لو أنك اقترحت علي أن أعلمها الإنكليسية لكان اقتراحك مقبولا ومنطقيًا، لأن الإنكليسية لغة سوف تحتاجها هيفاء في الإنترنت، في الجامعة، هي لغة عالمية ولها أهميتها في الحياة؛ أما العربية فلا جدوى منها ونحن نعيش هنا يفهمنا (لو تكلمنا بالفارسية) جميع الذين يحيطون بنا.

قلت في شيء من العنف:

ولكن هذه لغتك ولغة آبائك، هذه لغة كتاب الله، لغة أهل الجنة!

هز رأسه بعناد وقال:

 ابق بعيدًا من العصبية، كلنا مسلمون، وسوف يدخل الجنة من كان مؤمنًا تقيًا، لا من كان يتكلم باللغة العربية.

ثم هز رأسه ضاحكًا وتابع في شيء من السخرية:

وكأن العرب الذين يتكلمون العربية ممسكون القرآن ويقرؤونه ليلا نهارًا!

 

هدأت من روعي وخاطبته بكل هدوء:

أنت عربي والعرب ...

قاطعني مستهزئًا:

عن أي عرب تتكلم: العرب الذين كنت تظنهم متحضرين متقدمين باتوا يقتلون شعوبهم بالطائرات والصواريخ ويتقاتلون فيما بينهم، انظر إلى سوريا وما يفعله بشار الأسد بشعبه!

انظر إلى العراق واحصي الموتى الذين يسقطون في كل يوم على أيدي إخوتهم العراقيين وغير العراقيين من العرب!

انظر إلى اليمن وليبيا واحكم على حالهم بعد ربيعهم العربي!

انظر إلى مصر ...

قاطعته بضيق:

لقد دمر براعم الربيع من ضيعوا أنفسهم وباعوا قيمهم ولم يهتموا بعروبتهم وتراثهم وثقافتهم.

قال وهو يبتعد:

امرأتي حامل، سوف نسمي ابنتنا الثانية (آزيتا).

 

أخشى أن ما قاله أبو پریسا إنما قاله عن قناعة تامة!

وبصراحة بدأ كلامه يقلقني، ولقد حرت أشد الحيرة في أمره!

ابتعد عني وهو يخطو بخطوات متسارعة،

وأنا أنظر إلى نجمة عالية، أمد يدي نحوها لألمسها... تتلامع وكأنها تبتسم.


تصنیفات: نثر و قصص قصیرة
[ 2015/2/12 ] [ 18:46 ] [ Administrator ]

اريداهجروسافر وارحل ابعيد
لئن تعبانه هاي الروح
يفربيهه الزمن ويدور
وخلاها وحيده ابوسط شمات
وصفت مثل الجمل وابعاصفات الريح
يحمل ماي بس امن الشرب محروم
وتبقا عنيده ماتذل هاي الروح
ولوممشه الوكت وياهه بل مگلوب
اي يروحي المحطا ابياكترياصوب
اعرفنچ تعبتي ومابعدظل حيل
وعشتي غريبه ابين اهلچ صارهاي اسنين
وشبعيتي مئاسي والوكت رحته ادور
وحسافه ذاك الوفي ظل اوحيد
لئن ماعنده دغش ﻻيعرف يخون
والوآدم تحب نكار الملح واليكسرالماعون
مايردون الصريح الماعنده وجهين...

[ 2015/2/2 ] [ 12:37 ] [ Administrator ]

علميني كيف احاورك
فأني افتقد الكﻻم امام عينيك
وافتقد قريحتي
ان لعينيك حوارا لن افهم قواعده
اني اعلن عن هزيمتي
امام لحظك الفاتن
ان لعينيك وقارا
تخض اليه الناس صغارا وكبارا
انا يا سيدتي العظيمة
حاورت نساءا كثيرة
وعشقت نساءا كثيرة
لكنك تختلفين تماما عن حبيباتي القديمة
كل ما فيك يحاورني
حتى وانت ساكتة تحاوريني
واخسر الحوار اعلن الهزيمة
يالك من سيدة
هزمت اشعاري
وقصائدي
وتزداد هيبة ووقارا
اني وجدت المجد بعينيك
والحرية بعينيك
ولكن اهدابك حبل مشنقتي
وهناك مصرعي
وحكايات الف ليله وليلة
انا شاعر خسرت قصائدي
واتيت من بلد الغرام
ﻻ اعرف الا حوار الحب المقهور
وانت تكلميني بلغة الانبياء
فامهليني ان اعيد ابجديتي
من الالف الى الياء

 

حسين مقدم بعد محاورة الشاعرة ساهرة جابري

[ 2015/2/1 ] [ 23:10 ] [ Administrator ]

🌴يسهرني البكاء🌴

 

الليلة يسهرني البكاء
تسهرني قصائد الرثاء
ﻷني سافرت الى الامس الاليم
وانشدت نشيد البؤساء
سافرت عبر مراكب الذكريات
والبحر جاف من غير ماء

الليلة سارحل عند قبر الخنساء
الوذ بقصائدها
واختبأ ان غارت علي جحافل الشعراء

الليلة كل شعري دموع
وكل قصائدي بكاء

[ 2015/2/1 ] [ 23:7 ] [ Administrator ]

أبو پريسا (2)

لا تظن أن أبا پريسا شخص أمي لا يقرأ الجرائد والصحف ولا يتابع الأخبار من الشبكة العنكبوتية، بل لديه اشتراك (أي دي إس إل) من شركة الاتصالات وخطه الإنترنت سريع للغاية، لكنه لا يستخدمه لبرامج فتح المواقع المحجوبة التي تتطلب سرعة فائقة؛ هو لا يدخل الفيس بوك أصلا، لأن الحكومة أحجبته ولا يريد أن يخالف ما تقننه الحكومة.

اقترحت عليه مرارا أن يزور المواقع الأهوازية كي يتعرف على الأنشطة الثقافية ويتثقف بثقافتنا العربية، لكنه فاجأني بسؤاله الذي جعلني أشك أنه أمي رغم أنه يحمل شهادة الدبلوم:
 وهل توجد مواقع أهوازية في الإنترنت؟

أجبته بمرارة : لا أقول لك أن تجازف بزيارة المواقع السياسية والثقافية التي أنشئت في الخارج، فهاهنا موقع بروال وفلاحيتي وأدب الأهواز وتراث العرب ومجلة إليك أكتب ومدونة شيبان.
وهناك المئات بل آلاف المواقع العربية التي تكتب وتنشر بلغتك وثقافتك.

واعدني أن يزورها كل يوم، لكنه عدل عن قراره بعد يوم واحد وعاتبني قائلا:
أتريد أن تورطني مع الاستخبارات؟!
ألا تدري أنهم يراقبون جميع المتصلين بالإنترنت؟

ضحكت من قوله ثم حزنت لجهله وجبنه وقلت له:
صحيح أن الحكومة لا تدعمنا ولا تسمح لنا أن ننشر صحفا عربية، لكنها لا تمنعنا من أن نقرأ بلغتنا الصحف المجازية.

لم يقـتـنـع من قولي واقترح علي أن أتابع الأخبار السياسية والاجتماعية والثقافية... من موقع جريدة (كيهان) الإيرانية كما هو يفعل كل يوم.
توادعنا بعد أن بدأت الشمس تلسعني وبدا له أنه كسب معركة حوار اليوم!

فكيف لي أن أدني أبا پريسا القاصي عنا  وعن ثقافته إلى أصله وعروبته؟!

 

 

[ 2015/2/1 ] [ 11:6 ] [ Administrator ]

شلوار عید

 

بعضي از خاطرات هيچ وقت از ذهن آدما محو نمي شوند، منم از اين قاعده مستثني نيستم با اينكه حافظه ضعيفي دارم اما بعد از گذشت 35 سال هنوز در ذهنم باقي مانده.

 

اون موقع پنج سال بيشتر نداشتم شايد باور كردنش براي خيلي ها سخت باشد ولي واقعيت اينكه من تا اون زمان يعني پنج سالگي شلوار نداشم! هرچي بود پيژامه بود كه معمولاً جنسش هم از پارچه چيت بود نمي دونم هنوزم اين نوع پارچه  توليد میشه يا نه؛ ولي اون زمان بخاطر قيمت ارزونش هوادارای زيادي بين قشر پايين دست جامعه داشت. خوب من هم با توجه به اينكه پدرم كارگر ساده اي بود جزء همون طبقه پايين محسوب می شدم.

 

عصر بود كه بابام از سركار اومد نمي دونم چه اتفاق خاصي افتاده بود که دستم را گرفت و به اتقاق رفتيم بازار. جرأت سوال از بابام رو نداشتم ولي همين كه با اون به بازار مي رفتم برام غنيمت بود.

 

به بازار كه رسيديم بوتيك ها با اون چيدمان قشنگ لباسهاي زيبا هر عابري را به وسوسه مي انداختند چه برسد به من بيچاره كه با پيژامه رنگ و رورفته به اونجا رفته بودم.

 

تو همين فكرها  بودم كه بابام گفت: اينجا آمده ایم که برایت كه شلوار بخرم، منو بگو انگار كه دنيا رو سند شش دانگ به نامم زده بودن، داشتم از خوشحالي پر مي زدم كه نهيب بابام رشته خيالاتمو پاره كرد: بچه ازم فاصله نگير، چقدر سر به هوايي مي خواي گم بشي تو این شلوغی؟

 

به خودم اومدم و با قدرت دست بابام رو فشار دادم، دوست داشتم بپرم و يك ماچ گنده از اون گونه چروکیده اش بگيرم ولي از اونجا كه بابام فوق العاده عصبي مزاج بود چنين جرأتي پيدا نكردم و تمام احساساتم رو با فشردن دستش بروز دادم. بخودم ميگفتم از ای ول آقا حميد بالاخره داري شلوار مي خري! فكر اينكه شلوار پام كنم و برم تو خيابون يه دور بزنم و همه بچه ها را تو كف بذارم، عجب حالي مي داد.

 

جلوي يك بساطي كه لباس هاي جور واجور مي فروخت ايستاديم، خوب ديگه معلوم بود با توجه به وضعيت مالي بابام نمي تونستيم از بوتيك بخريم.

 

بابا از بساطي پرسيد: شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

بساطيه بعد از اينكه همچون بازپرس پوارو من رو برانداز كرد گفت: آره! خوبش هم دارم! و يه شلوار چوب كبريتي قهوه اي رودرآورد.

 

اينم يه شلوار عالي بهترين جنس قيمتش هم مناسبه.

 

بابام هم مثل شرلوك هولمز شلوار را برانداز كرد و با بي اعتنايي جواب داد حالا قيمتش چند؟

 

فروشنده جواب داد: مفت، 25 تومان

 

با شنيدن اين جمله بابام با صداي بلند گفت چه خبرته؟ اينكه 10 تومان بيشترنمي ارزه!

 

من بين اين دو، همچون كسي كه مسابقه پينگ پنگ تماشا مي کنه در هر لحظه سرم رو بطرف يكي بر مي گردوندم و تو دلم مي گفتم خدايا كاري بكن بابام قبول كنه.

 

خوب حالا آخرش12 تومان مي دي ببرمش؟

 

برو آقاي تو اصلا مشتري نيستي!

 

بابام دستمو گرفت و كشان كشان با خود برد، سرم را برگرداندم و از لابه لاي جمعيت اون دستفروش را نگاه مي كردم، همچون نگاه كسي كه بزور او را از عزيزش جدا كنند و آخرين نگاه را به او مي انداخت و با هر قدمي كه بر مي داشت به شعاع حلقه جدايي اش را مي افزود....

 

تو همين فكر بودم كه جلوي دستفروش ديگري ايستاديم و باز هم بابام سوالش را از او تكرار كرد.

 

آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

دستفروش كه مشغول چانه زدن با يه خانم بود جواب بابام رو نداد.

 

- اي بابا خانم چقدر چونه مي زني شما بريد تمام بازار رو بگرديد اگر ارزانتر از اينجا ديديد بيائيد من اين بلوز رو مفتي به شما مي دم!

 

با شنيدن صحبت فروشنده قند تو دلم آب شد با خودم فكر كردم با توجه به اينكه اين آَقا (بقول خودش) كالايش را ارزانتر از همه جا مي فروخت پس حتما بابام شلوارم رو از او میخرد. براي بار دوم پدرم سوالش را تكرار كرد.

 

آقا شلوار اندازه اين بچه داري؟

 

فروشنده بدون تامل پاسخ منفي داد اين دفعه انگار دنيا رو سرم خراب شده بود نتونستم  جلوي خودم و بگيرم با لحن كودكانه گفتم: آقا حالايه كمي بگرد شايد اندازم بود.

 

فروشنده با خنده: بچه جون اصلا من شلوار نمي فروشم!

 

اين دفعه پدرم با لحن مهربون تري گفت بيا بريم بابا اون يكي حتماً داره و با دستش به بساطي كه روبري اون دست فروش بود اشاره كرد.

 

به بساطي مورد نظر كه رسيديم بعد از تكرار سوال هميشگي، فروشنده بلافاصله چندين شلوار رو جلوي بابام گذاشت و قيمت هر كدوم رو براي بابام گفت كلي تعريف و تمجيد از جنس پارچه آنها مي كرد و پدرم هم با بي حوصلگي به او گوش مي داد ولی من... برعكس بابام با جان و دل به او گوش مي دادم تو گويي شهرزاد قصه گو دارد شيرين ترين افسانه هايش را برايم بازگو مي كرد.

 

پدرم ديگه طاقت نياورد وسط حرفش پريد: خوب حالا چند حساب مي كني؟

 

- مفت 20 تومان!

 

- اي بابا چه خبرته خوب شلوار بچه گونه است

 

- شما بخر من ارزون حساب مي كنم

 

- حالا بزار ببينم اندازشه

 

- خب كاري نداره بزار بپوشه، فقط بايد پيژامشو در بياره چون روي اون تنگ ترنشون مي ده

 

- اينجاست كه انگار منو برق سه فاز گرفت! آخه فقط پيژامه پام بود تازه خبري هم از اتاق پرو كه نبود! نمي دونم انگار دوزاري بابام هم نيافتاد، حالا هي فروشنده اصرار مي كرد كه خجالت نكش و من که اصلا شورت پام نبود زیر بار نمی رفتم!

 

که بابام گفت د چرا معطل مي كني زود باش شلوار رو پات كن!

 

آهسته در گوش بابا گفتم آخه من كه شورت ندارم؛ بيچاره بابام تازه متوجه قضيه شد و گفت خب همينطوري از رو اندازه مي گيريم كاري نداره که.

 

رنگ شلوار خاكستري با خط هاي عمودي نوك مدادي بود حالا كه به خاطر ميارم ياد لباس زنداني هاي قديم كه تو فيلم هاي خارجي نشون ميدادن مي افتم. خلاصه بعد ازكلي چك وچونه بابام شلوار رو به قيمت 15تومان از فروشنده خريد من شلوار بدست، شاد وخندان، انگار که بر روي ابرها قدم مي زدم...که صداي بابام منو از ابرها با کله به زمين انداخت:

 

- فقط مواظب باش اين شلوار رو براي عيدت خريدم و تا اون موقع حق نداري بپوشيش.

 

- آخه چرا؟

 

- واسه اينكه اگه الان پات كني تا اون موقع كهنه مي شه

 

- حالا عيد كي مي رسه؟

 

- خيلي زود سه ماه ديگه

 

براي پدرم چيزي نبود اما براي من يكي قرار بود.... سه ماه تا عيد منتظر مي ماندم تا شلوار راه راهي خوشكل خودم را بپوشم .... حالا نمي شد اين عيد فردا برسه.

 

وقتي به خانه رسيدم قيافه مادرم خيلي گرفته بود؛ بابابزرگم مدتي می شد كه ناخوش احوال بود بنده خدا سن بالايي داشت با توضيحات مادرم متوجه شدم كه حالش خيلي بد شده و از آنجا كه بابابزرگم پيش عمويم در روستا زندگي  مي كرد بابام بلافاصله آماده شد و راهي روستاي محل سكونت بابابزرگ شد.

 

وسوسه پوشيدن شلوار لحظه اي مرا رها نمي كرد ولي چه كنم كه مجبور بودم تا عيد صبر كنم با خودم مي گفتم حالا نمي شه اين عيد زود برسه.

 

صبح بود كه با صداي جيغ و ناله مادرم از خواب پريدم، خواهر بزرگم زودتر از من بيدار شده بود او نيز به همراه مادرم گريه و زاري می کرد؛ از شیون مادر متوجه شدم كه بابابزرگم فوت کرده؛ تو همين حین سه تا از زنان همسايه هم به خانه مان اومدن وسط حياط خانه کنار مادرم نشستند و آنها هم به جاي دلداري به مادرم شروع كردند به شیون و زاری... با خودم گفتم حالا خوبه اينا بابابزرگم رو نمي شناسن واين جوري به سر و صورت خودشون مي زنن، لابد اگه بابابزرگ خودشون بود خودكشي مي كردند.

 

تو همين حال و هوا بودم كه ناگهان فكري به مغزم خطور كرد..... شايد اين بهترين فرصت بود كه بتونم شلوار رو بپوشم و با اون يه دوري بزنم. مادرم و خواهرم و ديگران حسابي مشغول گريه و زاري بودند؛ پدرم هم خونه نبود پس اين بهترين فرصته. آهسته به اتاق رفتم ودر كمد رو باز كردم بدون لحظه اي درنگ شلوار رو پوشيدم! دوركمرش خيلي برایم بزرگ بود ولي فوري راه حلش را  پيدا كردم با گذاشتن دستام توي جيبها! با اينكار دستام مانع مي شد كه شلوارم به پايين بيفته، البته من عشق مي كردم كه دستامو تو جيبام بزارم حالا حتي اگه كمرش هم اندازه ام نبود.

 

واي خداي من! توصيف آن لحظه رويایي واقعاً غير ممكن است به حياط آمدم، با توجه به اينكه دستام توي جيبم بود حدس مي زدم كه بايد فيگور جالبي داشته باشم، خرامان دور جمعيت نسوان كه در حال شيون بودند قدم مي زدم درآن لحظه درست بالاي سر مادرم ايستاده بودم، احساس مي كردم با پوشيدن اون شلوار مرد شده ام! به سمت مادرم خم شدم و دستم رو به سرش كشيدم با لحني مردانه به مادرم گفتم: مامان بسه ديگه گريه نكن... انگار كه مادر صدام رو نشنيد ولي من همچنان دستم رو روي سر مادرم بود واون یکی دستم توجیبم؛ خوب ديگه با توجه به اينكه اينجانب حالا احساس بزرگي مي كردم وظيفه خودم مي دونستم به بقيه افراد خونواده دلداري بدم.

 

در همین اثنا ناگهان احساس كردم كه گونه ام آتیش گرفت مادرم ی كشيده جانانه اب داری نثارم كرده بود با همان صداي گريانش چند تا ليچار بارم كرد:

 

احمق بيشعور مگه بابات نگفت اين شلوار عيدته مگه نگفت تا عيد حق نداري بپوشيش...

 

اي خواهر اگر بدوني اون خدابيامرزچقدر مهربون بود اي خدا... چي مي شد چند سال ديگه بهش عمر مي دادي...

 

 بي اختيار اشك از چشمم سرازير شد... بدجوري جاي كشيده مي سوخت ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و زدم زیر گريه...

 

اون روز من و مادر و خواهر و زنان همسايه، با همديگه حسابي گريه كردیم... اما گريه من با آنها تفاوت زيادي داشت من از شدت سيلي مادرم گريه مي كردم واینکه شلوارو بزور از پام دراورد و آنها بخاطر عزيز از دست رفته.

 

 خاطره پوشيدن اولين شلوار زندگيم لذتي دردناك داشت لذتي كودكانه كه باگريه اي معصومانه بكلي محو شد.....البته تا... عيد آن سال

[ 2015/2/1 ] [ 10:34 ] [ Administrator ]

انـا وحــبيـــب الــگلب

جــينـــه اعلــــى'ظـــهرالـريـــــل

نمــشـــي وحــاظـنـه الـدوجـــــى
وكـانــت ســوالـف هيـــــل
فجــــاه و غــزانـــه الــفـجــــــر
و نـــزع اهـــدوم الـليــــل
اشـــگـد وکیــــح الفـجــــر

نـــزع اهـــدوم الـلیــــــل
حشــــم عــــليـنه الـخلـــــگ
و رکتــنــــه ســـربة خـيـــــل

[ 2015/1/28 ] [ 22:16 ] [ Administrator ]

 

«سُقمٌ سیّابي»

 

بعد ما نهض بوجع الفرات

وانفرد بحبة قمحٍ مستورةٍ

جاءت من اقصی القریة

وسألت عن وجعي

وکأنّي أنا الذي غازلت فتاة جیکور

سقمٌ إجتاحني

وذکّرني بلیلةٍ بیضاء

وسقمٌ یمتدُّ حتی النهار

بأنهاره المُتسابقة

بعدجفافَ غاباتٍ حشریّة

تتحدّثُ بعُکازة

وتأخذني الی جحیم دانتي

وتقرأ  لروحي الکافرة آخر أخبار  البعثة

بدرٌ غاب

وتنساب الذکریات

لحقتني المنیة ولم یبق غیر سیجارتي، ودفاتري، وسنتوري، وقلمي

هل لکم أن تأتوني بهن

7/10/93

 

[ 2015/1/28 ] [ 10:47 ] [ Administrator ]

ارحلي الى مزابل النسيان
ارحلي من بلد الشعر
فﻻ تستحقين ان تكوني القصيدة
سأطمر ذكرياتك هنا
ولن ارجع بها للوطن
انت ﻻ تستحقين ان تكوني ملكة قلبي التي رسمتها منذ سنين
وبحثت عنها منذ سنين
فهي ﻻزالت مختبئة في جوف السماء
وبين عطور الياسمين
ارحلي فسأنفيك الى النسيان
الى خريف الايام كما نفيت من قبل عشرات
ﻻ تتماثلي بالحب كالبهلاء
فعيناك تفضحك
ﻷنها لا تعرف الكذب والرياء
ارحلي فأنك ﻻ تستحقين ان تكوني الحبيبة

 

[ 2015/1/25 ] [ 11:24 ] [ Administrator ]

 

 

ﻻزلت احتفظ بصورة عينيك
ولازلت اكتب شعرا فيها ﻷني وجدت فيها البيان والبديع

ارجعي الربيع ﻷيامي
فبعدك اختلفت حالات الطقس عندي

انا تائه بعدك حبيبتي اتجول بشوارع الليل ابحث عن البدر المفقود

منذ رحيلك وابحث عن الخانة المعطلة منذ رحيلك

ﻻزلت اتذكر قهقهتك ومزحاتك ولحرف الراء طنين كطنين اوتار الغناء

بعدك يا حبيبتي انهارت مملكة حبي وبقيت وحيدا

في غرفة كنت امارس الحب فيها كم موحشة بعد رحيلك

ﻻزلت احتفظ بصورة عينيك واكاد اعلقها على جدار احﻻمي

كمعلقة خالدة اقف ابكي امامها وانشد الرحيل شعرا

غيرت فناجين الشاي القديمة ﻷني ﻻ اطيق رأية فنجانك

والكرسي امامي خال كانه ينشد الرحيل شعرا

 

[ 2015/1/25 ] [ 11:22 ] [ Administrator ]

الـســـلـك درب الـمـجــــد ذوقــــه طـعـــــم صـمـصـــــام

الـراد ام الـعـلــــى يـنــــذر ارگـبـتـــــــه اوســـــــام

الـتبـــــع ثـــورة نـبــــــي ابـگـلـبـــــه کــــــــون اســـــــلام

الحـــب جـنــــة الخــــــلد واجـــــب يـطـلـــــق الـحــــــلام

البـــــي ريـحــــت شــــرف عـــل عــــار ابــــــــد مــــا نــــــام

الـغـــــدر بـهـلــــــه ونـكـــت يـــــجـرع ضـمــــــيرا احـــــــمــام

البــــــي شـــمـرة عــــــرب تـنــــــزله غـيـــــره الــــــــهــام

الــنـاضــــــل مـن صــــدگ صــــدره مــضــيـف إســــــهـام

اليــتـغــــــذا شـــــعر تـلــــگـه ابـخـيـالـــه اقـــــــــدام

و مــنـصــــه الــــــي صــــعـد يـتـنـســــه كــــــون اعـــــــدام

و الـرايــــد نـصـــر لازم يـكــــر أصــــــنـام

والـرايـــد نـصـــــر لازم يـذبـــح أصـــــنـام

      

[ 2015/1/25 ] [ 11:18 ] [ Administrator ]

القروي

 

 

 

  منذ أن دخل بيتنا وهو يسأل عن صحتي وصحة أهلي وجيراني:

 

(كيف حالك؟ وكيف حال أهلك؟ وجيرانكم؟)

 

 وأنا أطمئنه بأنني بخير والأهل أيضًا، ثم أشكره.

 

سألته كما فعل هو عن أهله وأقربائه، وعن غنمه وبقراته وحقله.

 

 شكى من قلة المطر وأن الدغل شحيح وأنه مضطر أن يشتري الشعير ليعلف غنمه.

 

حين يتكلم تحس أنه لا يخفي عنك شيئا، يكشف لك كلما في قلبه وكأنه طفل بريء.

  

كلما عدل كوفيته البيضاء، لمحت شعره الذي حرقته الشمس فغيرت لونه من السواد إلى الاصفرار، فتبين لي شدة كدحه لغنمه.

 

ومن كلماته البسيطة ونبرته اللطيفة الصادقة رأيت بياض قلبه وطيبة نفسه.

 

 وبعد الغداء، اقترحت عليه أن نتمشى على الشاطئ، فرد مرحبا:

 

 رحم الله والديك، لقد ضقت من هذه الحيطان. خذني إلى ضفاف كارون.

 

 وعند خروجنا، خرج جارنا، فسلم عليه وراح يصافحه بحفاوة ويسأله عن أحواله وأحوال أسرته وأخوته وأعمامه.

 

والجار متعجب مندهش من هذا الغريب الذي يصر أنه قريب.

 

 سرنا نحو كارون، قلت له أن جاري الذي سلمتَ عليه للتو، لم أره منذ ستة أشهر؛ استغرب وكاد أن لا يصدق.

 

 ثم أضفت له أن أجواء المدينة تختلف عن أجواء الريف؛ وأن الأواصر بيننا توشك أن تنعدم تمامًا.

 

 هنا لا توجد زيارات كما توجد عندكم، أزور جاري من عيد الفطر إلى الفطر الثاني، وقد يزورني كل عيدين أو ثلاثة أعياد مرة،

 

 وقد لا تعجبه دشداشتي أو كوفيتي ذات البقع السوداء والبيضاء أو تلك الحمراء التي إن تعممت بها اتهمت بالكفر، ولذا قد يهدم

 

 جسور الجيرة تدميرا، فتنقطع الصلة فيما بيننا انقطاعا.

 

 وبدأنا نتمشى على ضفاف كارون وكان مد شط العرب عاليًا، وقريبي يسلم على كل ذاهب وجاءٍ والكل يرمقه بدهشة.

 

 حتى سمعت أحدهم يهمس لرفيقه: كأنه جاء من عصر الحجر!

 

 وسمعت قريبي يهمس مع نفسه:

 

 بهذه الصلة التي توشك أن تنعدم، كيف تطمعون أن تعبروا جسر النار وتدخلوا الجنة؟

 

وبعد أن تغدينا، قال في شيء من المزاح والجد:

  

لقد اشتقت إلى أهلي وجيراني وغنمي وحقلي، فاسمح لي أن أرجع.

  

ثم ودعنا وودع غربتنا ورحل.

 

[ 2015/1/21 ] [ 8:32 ] [ Administrator ]

اکتب یاقلم

اکتب یاقلم


وارسم الصوره ابألم

اکتب یا قلم
حکایة شعب مسلوب الحلم
اکتب ادموع القوافی ابشوگ للماعرف معنی الموده ولافهم

اکتب یاقلم
بلکی اتحشم اهلنا القاطسة ابحر الظلم
بلکی کلماتک سهم
اتلوح بگلوب الخلت من الرحم

اکتب یاقلم
عسر نخل الچان عالی وچن قمم
بلکی یوصل صدی کارون المسامع هالامم

اکتب یاقلم
لون سرقوا حبر منک
ذولی ماعدهم حمیه ذولی ماعدهم شیم

اکتب یاقلم
شوگی لیام القدم
ذیچ ایام المضت
انا اخاف اکتب علیها
لان انعد متهم

اکتب یاقلم
شوگ البلم
للمای بهوار المحبه الماتت ابجور المحن

اکتب یاقلم
انا ﻻ اید عنی
انا لا عندی قدم
انا مسجون ابعسر
انا مو ذاک الشهم
گطعوا السانی وجرت منه الچلم

اکتب یاقلم
لا ترد
من غیر رهبان ندم

اکتب یاقلم
حتی عطر الزهر منهم ماسلم

اکتب یاقلم
عن دیار الضاد تحکمها العجم

اکتب یاقلم
بلکی سن سیفه صلاح الدین
جانه مغضب ینتقم

اکتب یاقلم
واعزف الچلمات بوتار النغم
انا ملیت الصبر
انا ملیت الامل
انا ملیت الوهم

 

[ 2015/1/20 ] [ 14:3 ] [ Administrator ]

 

 

 

ابصــفنة الليــل و سكـوتــــه
اشـتهــة روحـــي هـــواك
اركــبـة فــرســة خــيـالـــي
غــارت اتـعنــت سـمـــاك
خــلگـــي ســـكـران ابـــودادك
اعيــونـــي تتـنســـه ﺍﺑـلقــــاك
الليـــل بایــــگ چــــان صبـحـــــي
رجـــعت صبـحــــي ابضــــواك
كـــان عنــــدي الــجـهــل أســـــوه
ابليــــس ســاجنـــي ابـجـفـــــاك
الـحيـــن احــــس روحــــي فـراشــــه
طــايــــره ابـظــل وحمـــــاك
تــــواه فـهمـيـــت المـحبـــــه
اتنـفســـت روحــــي ابحــــلاك
اعـــرفـت هســـه الجــريمــــه
آه .چنــــت اشــــــرك مـــعاك
ارتجـــف گلبــــي وكيانــــي
تخـجــــل اعــيونـــي تـــراك
يا حـبيـبـــي اذنـــوبـــي شـجـــره
اسـقيـنـــي غفــــران ابـعــــطاك
اجعـلنـــي اصيـــرن شجــــره طـيـبـــــه
اتعـــزب اثــمـــاري ابهـبــــاك
تدعـــي اقصونـــي البـلابــــل
تنشـــد اوراقـــــي ابصــفاک
الــــريــح يــــسرح عــــمر بيـــهن

ويغــــردن ابمـجــــد و ثــــناک
يا حبيـبــــي غــــداً شـــده
وانــــا عطـــــشان الــرخـــــاك
إن حــــاســبـتنـــــي ابــــكل ذنـــوبـــــــي
حــاسبــتــــك ابــعفــــو و عــــــلاك
واذحـــاســبتـنــــــي انـــته اعلــــى بخــلــــي

حــــاسبـــتــــك ابجـــــود وسخـــــاك
ويــا حبيـبـــــي غـــداً شـــده
وانــا عــــطشـــان الـرخـــــاك

[ 2015/1/20 ] [ 12:3 ] [ Administrator ]

 المطر الاسود من السکر الابیض

 

Untitled-1

(ماکو مکان نشتکي علیٰ هذا الصخام?!
امس العصر غسلت البیت …و الیوم الصبح غسلت …تعبت انا!!!)

IMG_1336 copy
هذه شکوي امي یمکن للبعض غریبة لکنها علی حق ,  علی طول تمطر علینا لکن مطر اسود… عکس المطر الذي یهطل و معه الرحمة و الحیاة..مطرنا من جنس التفل المحروقه(bags) لمصنع السکر,شکوي امي ابسط شی من هذه الظاهرة السیئة…,الشوارع ,السیارات و کل حیاتنا بمجرد ساعة واحده تصبح سوداء ,لکن الاهم عندنا الهواء , تخیلوا کیف یصبح و نحن ماذا نستنشق ,قبل عام نشرنا مقالاً مختصر (حرق تفل قصب السکر و تلوث اجواء الاهواز) حول هذه الظاهرة و مضراتها و کیف یمکن علاجها و لکن هل من مجیب?!

نیشکر1

مصانع السکر تزرع اکثر من 80000 هکتار فی اراضي خوزستان و سنویاً تنتج اکثر من 700000 تن سکر الابیض , مع هذا اعلاناً وزارات الصحة و البیئة انها احد المصانع الملوثه و المضره لبیئة خوزستان و تم منع حرق القصب طبق مادة 9 في قانون حمایة البیئة و في مادة 2 للحمایة من تلوث الطقس و ایضاً في سنة 90 اعلنت شوری خوزستان للسلامه و البیئة منع حرق تفل القصب و اصدرت حکم ان یتم الحصاد بصورة قصب اخضر [1][2].لکن مع کل هذا مصانع السکر مازالت تتابع تخلفاتها من القوانین و ضرائرها کتجفیف و تلوث میاه کارون , تجفیف الهور و….ومن حرق التفل في الاراضی نقدر نشیر الیء تخریب خصوبت الارض للزراعة و قتل الالاف من الحیوانات الذي عندها سهم و مفیده في احیاء الارض و تسکن في تلک الاراضی ، تدمير الموائل الطيور و في راسهن تلوث الهواء و اصدار غاز منوکسیدکربن حتیٰ یصعب التنفس لیس  للانسان فقط بل لکل الموجودات الحيه في تلک المنطقة .

حالیاً و بشکل عام في کل انحاء العالم ما عدی الایران لحصاد قصب السکر بدل حرق التفل الذي مضراته لا تعد  یستخدمون الات متطورة باسم (هاروستر)[3] حتی تقلل الاضرار و التلوث…

 

harvester line copy

و ایضاً من قصب السکر ینتجون 28 محصول (الورق,mdf,الکحول و الأعلاف الحيوانية)[4]  بمثل بریزیل  بدل ما یصرفون المیارات لحرق تفل القصب لیصنعون من عنده بلاستیک [5] ,ورق و حتی وقود نضیفه  لاحتیاجاتهم الیومیه و هکذا یستثمرون و یحیون شیئاً الذي فی الایران یحترق و بالمقابل لحرقه یدفعون ثمن کبیر.

و لکن سوال موجة للمسئولين لماذا مع كل هذا لم یتم شراء هذه الالات (هاروستر)?!

في الجواب و طبعا السبب الرئیسي الذي یرددونه المسئولین دائما هو اسعارهن الباهظة و اذا اردنا ان نکون واقعیین بعد ما نستفسر المبالغ الذی تجنیهن المصانع من بیع السکر نریٰ لاشی مقابل اسعار الالات .

IMG_1355

تفل قصب السکر بعد “المطر الاسود” في احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر بعد

تفل قصب السکر بعد “المطر الاسود” في احد شوارع مدینة شیبان

 

العقل السلیم ﻓﻲ الجسم السلیم و لجسم سلیم نحتاج بیئة سلیمه…

 

[ 2015/1/20 ] [ 11:30 ] [ Administrator ]

نهررجواي مات ویبسن اجروفا
وجرح گلبي وسیع ویاخیط الي روفا
والزمن عل زینین دایم ناصب احتوفا
السلف ینباگ من اهله ولومابي گعدمحدیگدر ایحوفا
ولاتقبل کلام الذانک اتسمعه گبل ماعینک اتشوفا
اذا عرفت الحگ لگیت اهله والباطل شخصه و عوفا.

***

دگلي اشمال هاي الروح

تحن عل ماضي واذكرني بي

وتردليام الصباوعمري ذاك الفات

واذامرهانسيم الصيف وي طرت الفجر

يهزاغصان عمري الذبل ورده وطاح

ومثل ماي اليفيض ومايفيده اللم

واصبرهه وگلهه الجاي مجبل رحبي وحيي

اذا هل مره فات الانتظاريطول

وبعدشيرجعه قطارالبل عمرمسرع

***

هوسات
لاتحسن الظن ديربالك وعاين بعيد
لوتعاشرزين عاشرلوتظل وحدك فريد
الجرب الوآدم ماخسريلگه صاحب هم يفيد
(( ولتأمن زور البي واوي ))

***

اذاتحچي الحچي بالك ﻻتذم الناس
خليك ابكﻻم الزين وابدن ﻻتهبط الراس
دنيه وتفردوﻻب هاذالعمرمثل الكاس

(( وماطولك حي اعمل زينه ))
***

ماشغت ابزماني يوم العاگه يعبر أفايه
وماظن السبع مهزوم وابورويشديحكم الثايه
الثابت بلعزم معلوم كلهه تشهد أبهايه
(ولوصار الطگ ميضم روحا)

***

[ 2015/1/19 ] [ 11:54 ] [ Administrator ]

« عُمُر حالوب »

بدرنصاري 

...

مثل ماي البحر خداع !

 

مره اتصیر لون اللیل !

مره اتحب شمسنا و تفتح الها الباع ...!

 

مره اتهیج ...

مره اتهید‌‌‌...

 

مره اتشیل روحك ، 

تنسطر عَ الگاع ..

مثل روي البحر خداع !

 

اسنین ابساحلك ...

ناشف ابریجي الماي ...

 

یالروحك ملح !!

ما أظن تروي اظماي ...

 

بعدني ابساحلك ...

و إکسرت بلم الشوگ !

 

و آنه ال حسّبت حبك یصیر اشراع ...!

 

یالحبك عمر حالوب !!

رَمشه ایذوب ...

 

ضمیتك ابچفي و غبت عنّي إبساع ...

 

أگل چفي الذنب منّك ..

یگلّي ال ما یحبك ماع !!

 

``  بدر نصّاري ``

2015/1/1

[ 2015/1/18 ] [ 19:34 ] [ Administrator ]

عازه وتريد اصحاب قله ويصحون     ***       بس بلنفاه اهواي صدگ يصيرون.


خلك وفي ياخوي للعاشريته           ***     وبالک تخون الزاد ذاک الکلیته.


مات الوفه وماصح واحديدفنه        ***       واهل الجفه ايگولون خلصينه منه.

[ 2015/1/16 ] [ 10:14 ] [ Administrator ]
 

حرق تفل قصب السکر و تلوث اجواء الاهواز

 

موقع تراث العرب

مظهر سیئ…

اما الاسواء من المظهر تاثیراته علی الجو!

استیقظت صباحا” ، لاذهب علی واجباتی الیومیه. واجهت بعض من تفل المحروقه لقصب السکر ، مغطی ساحة البیت و الشوارع.

الیعض من ذرات التفل العائمة في الجو ملوثة جدا” و ﻻتحتوي على الوزن و الحجم اﻻ القليل و لهذا تبقى لساعات عائمة و معلقة في الجو حتى يستنشقها الانسان و الحيوان مع الهواء بلاعلم و دراية بمايحمله له من امراض بدل الحياة و الجدير بالذكر أن الهباء الجوي بقطر 20ميكروغرام يسبب للانسان آﻻم و مشاكل تنفسية حادة و حاليا المواطن الاهوازي يتنفس علاوة على الغبار، التفل المعلقة بقطر 327 ميكرو غرام و هذا يعني الموت ….
التفل یشکل 34٪ من الجذع قصب السکر و له قیمه عالیه جدا” لصناعة الورق  و… و يتم سنويا إنتاج اكثر من 2/000/000 طن من تفل قصب السكر الذي يحرق في موسم الحصاد و ذلك بسبب عدم أو وجود التقنية اللازمة لتحويله لصالح البشر .
للعلم يدفع سنويا اكثر من 30 ميليار ريال في اﻻقليم ابتغاء حرق تفل قصب السكر .

اذن التفل ليست غبارا تأتي من العراق أو بلدان أخرى…

و إنما تأتي من مزارع قصب السكر المتاخمة مع الاهواز و من ضفاف كارون حيث يتم التخلص من نفاياته و تفالته بالحرق و من ثمة يهدي للانسان الاهوازي سما”و مرضا”.
اذن هكذا أصبحت الاهواز اكثر مدن العالم تلوثا”.
ﻻ أريد أهوازا” جميلة بل أريد هواءا” نقيا” للأهواز…

 


    تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز  احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز
احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

    تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز  احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

تفل قصب السکر المحروق و تلوث اجواء الاهواز
احد بیوت المواطنین فی مدینة شیبان

 

المصدر: موقع  تراث العرب

[ 2015/1/15 ] [ 1:13 ] [ Administrator ]

تذکره الاذکیاء 2

آن وکیل الرعایای خوزستانی آن پیژامه پوش در مراسم میهمانی آن عزیز دل حدادعادل و زاکانی ،شیخ الشیوخ واجب الطاعه دکترسودانی . گویند روزی در میان خلقی عظیم بفرمود : یا ایها الناس بمن رای دهید ،خلایق بگفتند یاشیخ از برای چه ،شیخ سودانی دامت تاییداته بفرمود : هنوز نمیدانم ولی اجالتا رای دهید متعاقبا دلیلش بعرض خواهم رساند . گویند شیخ کثیر السفر بود وحتی رکورد شیخ مارکوپولوی بلاد فرنگ را بشکستی و هنگامیکه روزی رعایا ایشان را بگفتند یا شیخ آیا عدم حضور مبارکتان در مجلس بواسطه مسافرتهای مکرر مشکلی از برای موکلانتان پیش نمی اورد . شیخ سودانی از این سخن براشفت وبگفت ما بجهت ترویج دین مبین رنج سفر را بجان خریدم شما چه میدانید که ما در بلاد کوناکری(البته گویا بلاد دیگر نام این بلاد را نعوذ بالله بطرز رکیکی تلفظ همی کنند) چقدر مردم جاهل ان بلاد را به راه راست هدایت کردیم ، که یکی از حضار از شیخ سودانی بپرسید یا شیخ بلاد کوناکری دیگر کجاست ،که شیخ سودانی بفرمود نادان بلاد کوناکری حتی مسیو ماژلان هم نتوانسته بود انرا کشف بکند و ما ان را کشفیدیم واز برکات وجود ماست که این بلاد اکنون کلی خوش بحالشان شد ودر سعادت کامل گذاران حیات بنمودندی . یکی از مریدان حکایت همی کند که شیخ در موسم حج ابراهیمی از شدت زهدوتقوا از درب فرودگاه مهراباد ردای احرام برتن همیکند ولبیک گویان به سرزمین وحی میرود واز فرط ایمان حتی بعد از 45 روز حاضر بترک بیت الله الحرام نمیباشد ومصوبات مجلس را ازطریق sms تایید میکند انهم چشم بسته از شدت اعتماد. از کرامات شیخ سودانی قرایت انواع ادعیه در مناسبتهای مختلف همی باشد بطوریکه اکثر مداحان از گوشه کنار مملکت از محضر ایشان تلمذ همیکنند. گویند روزی یکی از رعایا به محضر شیخ سودانی مشرف بشدی از فقر وبطالت شکایت همی کرد که شیخ سودانی از برای ایشان بسیار دعا بفرمود وان رعیت بیچاره شاد وخندان ودرحالیکه سرشار از معنویت وشکمش سرشار از گرسنگی به خانه برگشت وبرگشت وبرگشت.....

[ 2015/1/14 ] [ 18:31 ] [ Administrator ]

یادیم میاد ۲۷ سال قبل که در اوج غرور جوانی بودم ،به اتقاق یکی از دوستان به ابادان رفتیم .هنگام برگشت وقتی سوار مینی بوس OM که انزمان یکه تاز جاده ها بود شدیم ،جوانی برروی یکی از صندلی ها نشسته بود ،که در این هنگام سه نفر وارد مینی بوس شده وجوان مذکور را مرتب تهدید میکردند ؛که اگه مردی بیا پایین ،مرد نیستی اگه نیای پایین….رفیقم نگاهی بمن کرد وگفت بنظر میاد بچه ی خوبی باشه ،نگاه کن چه تیپی زده ،من نیز بلافاصله حرف دوستم را تایید کرده و زود جوگیر شدم وگفتم خوب پس بریم کمکش .خلاصه بطرف جوان مذکور رفته ،گفتم بنظر ما تو پسر خوبی هستی این سه نفر بی خودی بشما پیله کردند ،ما وشما میشویم سه نفر وانها هم که سه نفرند بیا پایین بریم حساب انها را برسیم،جوان ابادانی مودبانه نگاهی کرد وگفت نه خیلی ممنون لازم نیست…دوباره اصرار کردم گفتم اقا بنظر ما شما پسر خوبی هستی،خیالی نیست نگران نباش میتوانیم حساب انها را برسیم ولی جوان بازهم قبول نکرد ومن دوباره اصرار کردم که تو پسر خوبی هستی…. که ناگاه بلند شد وگفت اقا ولم کنید اصلامن پسرخوبی نیستم اقا اصلا نمیخواهم دعوا کنم خوبه…..دیگه لازم نیست قیافه خودمان را در ان لحظه برای شما توصیف کنم.

 

حکایتی که تعریف کردم مربوط به دورانی بود که خام و نپخته بودم وبه تنها چیزی که فکر نمیکردم اینه که میتوانستم واسطه خیر باشم نه اتش بیار معرکه.هنگامیکه مقاله ای که در حمایت قاطع از جناب استاندار محترم اقای مقتدایی را در شوشان وخور نیوز خواندم به یاد خاطره فوق افتادم با این تفاوت که بعید میدانم نگارنده و جریان حامی نگارنده اینچنین خام واحساسی قلم فرسایی کنند. نگارنده انچان مقاله را شتاب زده نوشته که حتی ادبیات نوشتاری را مراعات نکرده ، مثلا من منظور نگارنده در بند۲ مقاله را که نوشته مقتدایی ان مقتدایی نیست ودولت ان دولت نیست را نفهمیدم و این سوال برای خواننده پیش می اید که مگر ما چند مقتدایی داریم . در شق دوم بند ۲ مقاله نگارنده مینویسد :دولت ان دولت نیست …این یعنی چه لااقل مینوشت این دولت ان دولت نیست تاخواننده بیچاره متوجه شود که منظورنگارنده مقاله دولت قبلی وفعلیست…

اگر بخواهم تمام ایرادات نوشتاری مقاله را نقد کنم از اصل مطلب دور میشوم پس به همین بند اکتفا میکنم.شخصیتهای حقوقی همیشه در مضان نقد هستند ودر واقع این عملکرد انهاست که مورد نقد قرار میگیرد وطبیعیت ان شخصیت حقوقی حق پاسخ به انتقادات را برای خود محفوظ میدارد . لذا نیازی نیست که عده ای بی جهت سینه چاک استاندار باشند چراکه نظام مردمسالاری دینی بر انتقاد از مسیولین وپاسخگویی انها تاکید میکند واین امر را حق طبیعی امت بر حکومت میداند .

نکته جالب توجه در این مقاله دفاع بسیار بد از جناب مقتداییست که بسان این جمله معروف است : اگر میخواهید حقیقتی را خراب کنید خوب به ان حمله نکنید بد از ان دفاع کنید ….مقتدایی بازی یلد …….نگارند نقاط ضعف مقتدایی را نقطه قوت میپندارد هنگامیکه از ازاد کردن تردد خودروهای اروندی سخن میراند نمیداند که جناب استاندار دقیقا برخلاف مصوبه دولت ودستور وزیر صنایع عمل کرده ،باتوجه به اینکه این عمل خلاف مصوبه دولتی است که بقول نگارنده ( دولت ان دولت نیست) انگاه اگر فرض کنیم که مدتی بعد مصوبه دولت عملی شود در ان ان صورت تکلیف شهرهای دیگر استان که خودروهای پلاک اروندی خریدند چه میشود ، تاوان خسارت مردم را چه کسی میپردازد .

نکته بعدی درباره دفاع جانانه از استاندار در رابطه با بحث انتقال اب کارون است که اگر نگارنده کمی اخبار گوش میدادند متوجه میشدند که در برنامه پیک صبحگاهی ویژه بعد از خبر ساعت هشت روز شنبه مورخ ۲۰ دی ماه ،خبرنگار صراحتا اعلام میکند که پروژه تونل انتقال اب کارون بی وقفه در حال انجام است وتقریبا اکثر فعالان در این زمینه نیز از این امر اگاهند میماند اینکه چرا کار انجام نشده را به جناب استاندار نسبت میدهید ،ایا این کار شما عوامفریبی نیست .

مضحک ترین قسمت مقاله انجاست که نگارنده مینویسد؛اگرچه بررسی اقدامات مقتدایی نشان میدهد مزایای این اقدامات به عدالت (عدالت) بین تمام مناطق واقوام(اقوام) توزیع شده… کدام اقدامات توزیع عادلانه مناصب وپستهای کلیدی ویا جلوگیری از استخدامهای غیر بومی که حتی نماینده محترم ولی فقیه حضرت ایت الله جزایری را بستوه اورده . ودر اخر اینکه دوستان صراحتا اعلام کنند که ایا در زمینه انتصابات و اشتغال وتقسیم عادلانه امکانات، نسبت به قوم عرب اجحاف شده یا خیر وچرا در این زمینه برای یکبار هم که شده در جهت وفاق وهمدلی مطلبی هرچند مختصر نگاشته نشده .ایا این معضل نابهنجار از نظر دوستان ارزش و اهمیت ژورنالیستی ندارد.بیایید برای یکبار هم که شده از روی احساسات غیر منطقی، اشخاص را تفکیر ویا تقدیس نکنید ،لااقل بگذارید خود جناب مقتدایی اظهار نظر کند، باوز کنید ایشان خودش بهتر از هر کس دیگری خودش را میشناسد ومیداند که پسر خوبی است یا بد.

[ 2015/1/12 ] [ 0:1 ] [ Administrator ]

 

حسناء الخفاجیة

 

بقلم : داود حمیدی

خفاجیٌ یجید الصید

فی الاهوار و الاسواق

رحب الصدر مغترٌ

له خدان من تفاح

تشرینٌ کثیف الزهو و الاحوال

خمریٌ ظریف الطرف

ملتفٌ علی الاعناق

فی غنج خبیر القبض بالارواح

إشرافٌ بدیع الخال

کرخیٌ مصیب القلب بالاشواق

.......

جلدٌ ساخنٌ یغلی

یثیر الفعل و الفاعل

و یمتد من النهدین للقائل

تراه العین رأی العین

بین الزحم

ممشوقٌ غریبٌ عله مائل

........

معیدیٌ من الاسلاف و السیره

یخلیها لمنظورٍ وراء الصدق

حتی ضاع تفسیره

یعانی البدو

حبٌ کله حیره

یغنی لونه المشداخ

رغم الأنف و الأهمال و الحیله

 

[ 2015/1/11 ] [ 19:26 ] [ Administrator ]

 

الدنيه لتهوا مده وتعوفا       ****حته الصديق ايگول ماريد اشوفا


خلهه عزيزه الروح و الوآدم اشكال   ****  بيهم يصد ابساع من تخرب الحال


مرن علي ايام بعض الاقارب  ****  كلش رحم ماشوف چنهم عقارب


[ 2015/1/10 ] [ 12:52 ] [ Administrator ]

تذکره الاذکیاء

ان بزرگمرد خیر الموجود ،ان ساکن الاماره لب رود ، ان برسرکار گذاشته جاسم و عبود ،شیخ الشیوخ،عارف المعرفه مقتدایی دامت ریاساته.گوید روزی در حلقه مریدان بفرمود همی خواهید شمارا پندی گران دهم ،مریدان فی لحظه بگفتند اری پس شیخ مقتدایی بفرمود الوسیله النقلیه الاروندیه خیرا من الوسیله پلاک الملیه.مریدان از این پند شیخ بوجد امدندی و برای اطاله عمرش دعا بکردند الا جاهلی نادان که فی الاشتباه در مجلس حاضر بودی، بگفت یاشیخ الوسیله النقلیه الپلاک الاروندیه دینار ودرهم زیادی میطلبد که شیخ مقتدایی از این سخن گزاف ان نادان برافروخت وبگفت خبیث من مریدان کلفت گردن را پند دادم ،مریدان از این حاضر جوابی شیخ بوجد امده ،ان جاهل نادان را با کمی مشت لگد مورد عنایت قرار داده وبه خارج عمارت هدایت گردید والله اعلم. انگاه شیخ بگفت ما با وزیر الصنایع همی کل کل فرمودیم وهر چه ایشان بگفتند شیخ مقتدایی بابام جان مصوبه دولت است مصرانه گفتم که خر یک پا دارد ولاغیر....سخن شیخ که به ایجا رسید مریدان از فرط شوق بر سر و روی خود همی زدند. از کرامات شیخ مقتدایی دامت ریاساته این است که روزی منور الفکرهای عرب را به دارالعماره اش برای کسب فیض دعوت کردند وبگفتند که منورها اسالونی ومدحونی منور الفکرهای عرب بگفتند که یا شیخ چرا مارا در حلقه مریدانت قرار نمیدهی بجهت کسب فیض ،شیخ مقتدایی بگفتی حلقه مریدان ما همچون حلقه ارباب حلقه هاست بغایت غناء ولی گنجایش شمارا ندارد پس فعلا برود ماستتان را بخورید ،دراین هنگام منور الفکرهای عرب مدهوش از این همه بصیرت به خانه رفته مشغول تناول ماست شدند الی یومنا هاذا.... والله مع الصابرین

[ 2015/1/3 ] [ 18:36 ] [ Administrator ]

أبو پريسا (1)

تشكّى من قلة الحصة البنزينية التي حصصتها الدولة منذ أن حكم البلاد محمود أحمدي نجاد، وقال أن الحصة الشهرية لا تكفيه لأسبوع واحد.

ثم وكأنه ندم على ما قال:
لكن الدولة على حق، لديها مسؤوليات كثيرة، عليها أن تنفق في مجالات عدة: التعليم، الصحة، التنمية ...

ثم أراد أن يصدّق كلامه فسألني:
أليس كذلك؟

أجبته: نعم يا أبا پريسا.

نظر نحوي مستغربًا ثم قال مصححًا: بل أبو هيفاء.

لم أقل شيئا، ودعته ومشيت.

كنا قبل عشرة أعوام أصدقاء، وحين رزقه الله ببنت استشارني في اختيار اسم عربي جميل لها، فاقترحت اسم (هيفاء).

لكني فوجئت أنها تتراطن بالفارسية ولا تجيد لغة اسمها (هيفاء).

فصُدمت ثم ندمت على اقتراحي آنذاك وغيرت ذلك الاسم العربي الجميل إلى اسم ثان يناسب لغتها الجديدة، اسم (پريسا).

ألست على صواب؟

 

سعيد مقدم (أبو شروق)

[ 2015/1/3 ] [ 13:2 ] [ Administrator ]

البی فرهنگیون

سیدنشعان البوشوکه


باتوجه  به نگرانی مسیولین نفتی فرهنگستان وزارت نفت در رابطه با عقب ماندگی فرهنگی مردم عرب خوزستان، اینجانب وجانبهای دیگر از اقای ابوالحسن عطاالله مهاجرانی،آخ ببخشید اقای ابوالحسن عطایی ...نه اینکه این عزیز نفتی سخت نگران فرهنگ عقب افتاده مردم عرب هستند ایشان را با اقای عطاء الله مهاجرانی ملعون که زمانی وزیر فرهنگ دولت قلم بدستان مزدور بوده اشتباهی گرقتم (البته فكر نكنيد بخاطر اینکه فامیلیش عطاء داشت برایم شبهه ایجاد کرد؟ نه...)
هرچند از ایشان در زمینه اشتغال بومیان عطایی حاصل نشد.
خوب بنده خدا حق دارند دغدغه فرهنگی تمام ذهنش را مشغول کرده ،آخرمگر چه معنی دارد که این عربهای بی فرهنگ زمین آباء واجدادیشان را در اختیار وزارت نفت قرار نمیدهند، مگر تا همین چند سال قبل قوم وخویشان کمی بافرهنگشان ،زمینهایشان را در اختیار طرح توسعه نیشکر قرار ندادند وکلی خوشبحالشان شد وکلی هم بافرفنگ شدند .اصلا چه معنی دارد که یك مشت عرب بی فرهنگ کشاورزی کنند خوب بجای آن بروند کمی فرهنگ بکارند
همین کارها را کردیم که تاحالا پیشرفت نکردیم...
خوب بگذارید این بنده خدا لوله های نفت از هر کجا که بخواهد رد کند زمین که مال خداست اصلا هور را هم خشک کند هور را میخواهید چکار تازه از شر پشه ها وحشرات موذی راحت میشود میماند ماهی ها،  بدون آب.
که انهم مشکل خودشان است به من وشما هم ربطی دارد ، اصلا مگر ما ماهی خور هستیم؟
تاهمین دیروز سوسمارخور بودیم وبعلت ضعف فرهنگی بجای اینکه پیشرفت کرده و تمساح خور شویم یا شایدم دایناسور خور البته در صورتیکه نسل دایناسورها منقرض نشده بود رژیم غذایي مان راتغییر داده و حرص خور شدیم طبیعی است که ادم حریص زمینش را در اختیار وزارت فرهنگی نفت قرار نمیدهد.
نتیجه گیری: هرکس زمین خود را دودستی وبا نازلترین قیمت در اختیار ارگانها ووزارتخانه های دولتی قرار ندهد ادم بی فرهنگ وشایدهم از عناصر خود فروخته میباشد.
پیشنهاد:اقای ابولحسن عطایی را بعنوان وزیر فرهنگ ارشاد ونفت  تعیین کنند این پیشنهاد در راستای کوچک سازی دولت وتعمیم فرهنگ توهین به اقوام میباشد.

 

[ 2014/12/31 ] [ 11:44 ] [ Administrator ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
حول المدونة

من نحن؟
_______________________________

مدونة مدینة شیبان الثقافیة مدونة متنوعة تهتم بالتراث و الأدب و الثقافه العربیه فی الأهواز،مع التركيز على القضايا الاجتماعية والثقافة القومية و الشعبیة و تنشرباللغتین العربیة والفارسیة .
نرجوا من الاخوة والاخوات الذین یریدون أن ننشر کتاباتهم فی المدونة يرسلونها عبرالإيميل أو یترکونها فی قسم التعلیقات حتي يتم نشرها في أسرع وقت ممكن ،

نشكركم على الاهتمام وحرصكم على التواصل معنا .
_______________________________

sheybancity@gmail.com
امکانیات ثانویه
احصائیات المدونة