مدونة شيبان الثقافية
الثقافة العربیة في الأهواز
روابط الاصدقاء
.
.
.

قلک قرمز

صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست چقدر تنهاست و حتی فهمیده بود از امروز دیگر بابایی ندارد , ولی دلش نیامد مادرش را برنجاند بااینحال گفت: "آخه ...آخه..." چیزی میخواست ولی چیزی نگفت , مادرش اما , بااینکه دلش آشوب بود ولی وقتی پسرش را بغل کرد و بوسید  پسرک پلاستیک سیاهی به دستش داد و گفت :" بیا فکرکردی یادم رفته چی ازم خواسته بودی .." .

کودک وقتی پلاستیک را باز کرد بعید میدانست از دل سیاهش قلک سفالی قرمزی بیرون بیاید که یک ماه تمام هوسش را کرده بود , به مادر نگاه کرد , قطره اشکی کنج چشمش پیدا شد مثل برق دستانش را دور کمر مادرش حلقه زد درحالیکه قلک در دستش بود و سرش روی شکم مادرش , مادر سرش را بوسید و گفت : "خوبه حالا..بسه دیگه مرد خونه..برو ببینم چه میکنی".

 

پسر به سوی مدرسه دوید , نمی دوید, داشت پرواز میکرد , همینطور که می دوید قلک قرمز براقش را جلوی صورتش گرفته بود , باورش نمیشد , می خواست هیچ خرج نکند ,همه پولش را جمع کند و خواهرش را در یک بیمارستان خوب بستری کند ,دیده بود که دکتر درمانگاه سر کوچه هروقت مادرش را می بیند ,لبخند زشتی زده و چشمک میزد , مادرش مجبور بود دکتر بدچشم را تحمل کند ولی سرفه های خواهرش خشک و طولانی تر می شد و دستمال جلوی دهانش هر روز خونی تر می شد .

می دانست مادر جوانش باید به خانه مردم برود و لباس هایشان را بشورد ولی هربار که به مادرش میگفت بگذارد او دنبال کار برود ,مادرش میگفت :"تو باید درستو بخوونی و دکتر بشی ...همین ". دوباره نگاهش به قلک قرمزش افتاد, قلک را محکمتر فشار داد و خندید , فکر کرد بالاخره می تواند به خانواده اش کمک کند .

به مدرسه رسیده بود , هنوز دانش آموزان زیادی نیامده بودند به همین خاطر مدرسه خلوت بود , رفت به سمت بیدی که نزدیک دیوار و در سمت راست درب ورودی مدرسه بود , روی جدول سفید و آبی زیر درخت نشست , قلکش را خیلی آرام و باحتیاط مثل یک قطعه جواهر بوسید و کنارش روی لبه جدول گذاشت , در کیفش را باز کرد و بدون اینکه چشم از قلک بردارد , کیفش را باز کرد و ساندویچی را که مادرش برایش درست کرده بود از کیسه فریزر کوچکی درآورده , اول آنرا بو کرد ,بوی دست مادرش را حس کرد , شروع به خوردن کرد .

ابرهای سیاه در آسمان گرفته آنروز بیشتر شدند , همزمان باد تندی که شروع شده بود شدت یافت , کودک اما متوجه اطراف نبود و در حالی که چشمش به قلک بود , ساندویچش را میخورد .

باد تندی که میوزید یکباره متوقف شده و قطرات باران یکباره فرو ریخت , حالا دیگر حیاط مدرسه پر از بچه ها بود ,دوبار زنگ مدرسه را زدند و خانم ناظم پلاستیکی روی سرش داشت تا باران خیسش نکند , از دفتر بیرون آمد و فریاد میزد : « بچه ها...بدوین بدوین بیاین تو کلاس...تو که پشت دری , تو که زیر درختی زود باشین... ».

کودک که رشته افکار آرامش پاره شده بود, یکباره از جا پرید و کیف از بغلش افتاد , کیفش گل شد و کتابهایش بیرون ریخت , آنها هم گلی شدند , رگبار شدیدتر شده بود , کتابهای گلی اش را بلند کرد ,زیاد خیس نشده بودند ولی گلی شده بودند و باید تمیزشان میکرد ,تازه آب داخل کیفش را هم باید خالی میکرد , خانم ناظم بازهم فریاد زد ,ساندویچ را انداخت و کتابها و کیفش را بغل کرد و دوید .

به موقع به کلاس رسید , کنار پنجره نشست , سرش را می چرخاند تا موهایش را خشک کند , ناگهان چشمش به قلک افتاد که بیرون روی جدول داشت به او چشمک می زد. بی اختیار بلند شد که برود ولی دیر شده بود , معلم وارد شد و مبصر برپا داد , جرات نکرد چیزی بگوید , دوباره نشست ولی همه حواسش به قلک بود .

باران رگبار زودگذری بود , ده دقیقه بعد باران بند آمد . گنجشک کوچکی داشت قطرات ریز بازان را لابلای پرهایش می تکاند که چشمش به چیز قرمزی افتاد , گوجه ای بود که از ساندویچ پسر افتاده بود ,همزمان نوک میزد و جیک جیک کوتاهی کرد همین کافی بود تا پنج تا گنجشک دیگر هم او را دیده و در خوردن گوجه به او بپیوندند , چیزی از گوجه نماند , یک تیکه نان گلی شده را دیدند , به آن حمله کردند ولی گنجشک کوچولو ,ایستاد و بالا را نگاه کرد , سرش را به چپ و راست می چرخاند تا بهتر ببیند , چیز قرمز رنگ بزرگی دید که روی لبه جدول برق میزند , با خودش فکرکرد , این گوجه از اولی خیلی بزرگتره!!!

پرید و روی نوک بالای قلک نشست , سعی کرد چنگالش را در آن فرو ببرد , ولی سفت بود , شروع کرد نوک زدن , چند نوک که زد , نوکش افتاد توی شیار قلک , کمی از گوجه روی نوکش مانده بود که بااینکار وارد دهانش شد , دهانش را مزه مزه کرده و با خود فکر درون این چیز پر از این چیز خوشمزه است . باز به اطراف نوک زد ولی چنان سفت و سخت بود که نوکش درد گرفت , گنجشک کوچولو تسلیم نمی شد , بازهم نوک میزد . بقیه گنجشکها آمدند بالای جدول و از دور باتعجب او را نگاه میکردند .

گنجشک کوچولو برگشت عقب تر ,بازهم عقب تر و بال زنان قلک را نگاه کرد , یکباره با تمام توان بسوی قلک بال زده و خود را به قلک کوبید , دوباره اینکار را تکرار کرد , قلک تکان کوچکی می خورد ولی نمی افتاد , به دیگر گنجشکها نگاهی کرد , همه انها باهم بلند شدند و به تقلید از گنجشک دم بریده عقب عقب رفته و خود را به قلک کوبیدند , قلک یکبار دور خودش چرخید و افتاد و شکست , تکه بزرگش به شکل یک کف دست رو به آسمان تکان میخورد و گردی از آن به هوا می رفت .

زنگ مدرسه را زدند , پسرک اولین کودکی بود که از کلاس بیرون آمد مثل برق خودش را به قلک رساند , دستانش را که هنوز گلی بود , بی اختیار روی سرش کشید , دو زانو روبروی قلک قرمز شکسته اش نشست و آنرا بدست گرفت , قطره اشک گرمی از چشمش چکید و روی تکه قلک افتاد ....هوا که مرطوب بود قطره اشک خشک نشد ...انگار اشکی بود که میخواست به او بفهماند هنوز برای خشک شدن زود است.

 

 علوی

تابستان 1393

[ 2015/3/22 ] [ 21:18 ] [ Administrator ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
حول المدونة

من نحن؟
_______________________________

مدونة مدینة شیبان الثقافیة مدونة متنوعة تهتم بالتراث و الأدب و الثقافه العربیه فی الأهواز،مع التركيز على القضايا الاجتماعية والثقافة القومية و الشعبیة و تنشرباللغتین العربیة والفارسیة .
نرجوا من الاخوة والاخوات الذین یریدون أن ننشر کتاباتهم فی المدونة يرسلونها عبرالإيميل أو یترکونها فی قسم التعلیقات حتي يتم نشرها في أسرع وقت ممكن ،

نشكركم على الاهتمام وحرصكم على التواصل معنا .
_______________________________

sheybancity@gmail.com
امکانيات ثانويه